تبليغاتX
< یاد داشت های من تا رسیدن به ......!
که می نویسم گویا دوباره آغاز می شوم و این تکرار تا آغازی دیگر رهایم نمی کند
 مینی مالیسم

 

مینی مالیسم

 

       همین   نزدیکیها

 

                   ایرج عبادی

 

  مرد ازجا بر خواست . آرام نداشت. بیقرار اینسو و آنسوی

 جاده ها را می پیمود. مانند دیروز دلش هوای عشق کرده بود.

زن گفت : کسی آمده است تا از قله های تنهایی من بالا برود!

مرد گفت : پرواز من با بالهای تو

               پرواز تو با بالهای من

شهر ممنوع آنها را باهم نمی خواست. از نیمه راه قله که پایین آمدند.

دو رخ سباه و سفید از صحنه ی شطرنج جدا شدند تا کلمه ی عبور ممنوع

را از چهر ه ی قصه شان پاک کنند.  سه روز هوای عشق ، همراه موج و

 پرواز مرغ های دریایی قلب آنها را  بیشتر بهم پیوند داد.

قبل از اوج دوباره زن گفت : منتظر باش زنگ می زنم !

شماره ها از دفتر پر کشیده بودند و آدرس هم گم شده بود.

زن به شهر دیگری کوچید و مرد آنرا به فال نبک گرفت.

مرد مرتبا" باطری موبایلش را شارژ می کرد و چشم انتطار دیدار یار بود.

تا راه صعود از قله را دو باره آغاز کنند.

مرد بعد از 2 سال به نزدیک شهر کوچکی در چند کیلومتری شهر بزرگ زن رسید.

 و آنجا موقت اقامت کرد. بوی نفس معطر دیدار و هوای  نسیم بارانی رهایش نمی کرد.

هوای عشق داشت. ادامه ی قصه ی حرکت و تعییر صدایشان می زد.

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه پنجم خرداد 1388  |
 جاییکه عشق حکومت می کند

داستان کوتاه

جاییکه عشق حکومت می کند




 

 

تقدیم به منوچهر پور جواهری

 دوست دوران نو جوانیم – که سالهاست از او بی خبرم

 و منوچهر کیخسرو پور یاور ودوست ارزشمندکنونیم


 

نوشته ی ایرج عبادی


 

دنیا که چشمان قشنگش را گشود زمان را دید

مات ،متحیر و گرفته مانند پرومته داشت او را نگاه می کرد

زمان اوراق اضطراب را

در چشمهای شرقی او می خواند. حادثه آغاز شده بود

خورشید دوباره از پشت ابر های کسالت طلوع کرد و زندگیمتولد شد.

باغ زرد پاییزی انتظار ، رخت سبز و پر طراوت امید را به تن کرد.

دنیا مانند ققنوس از درونآتش  بال گرفت و جان پر توان دیگری پیدا کرد

دریای ماندنی امواجش را به او بخشید.

او مانند قویی نگران بر بلندی اندوه ایستاده بود و دریا را می پایید.فراموشی.... 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه بیست و ششم بهمن 1386  |
 - خُمره های شکسته -
با تشکر از جناب هژبر عزیز

تاریخ انتشار: ۲۶ آذر ۱۳۸۶ • چاپ کنید    

«در غربت پنجره‌ای مال من نیست»

هژبر میرتیموری را شاید با داستان‌های کوتاهش بشناسید.

او یک نویسنده، پیکرتراش، گرافیست و کاریکاتوریست ایرانی‌ست

که در هلند زندگی می‌کند.

رمان جدید هژبر میرتیموری «تو راست می‌گفتی، پدر»

و همینطور کتاب «سیکل»

از مجموعه کارهای جدید و معروف او هستند.




هژبر


روتردام - سپتامبر 05

 

hojabr12@wanadoo.nl

 

 

- خُمره های شکسته -

 

تازه قد یه دستم بهار دیده بودم. مادرم گفته بود که:

- اگه یک انگشت دیگه بشمرم، موقه ی مدرسه ام می شه.

 خونه ی قشنگی داشتیم، با یه حياط بزرگ و آجرفرش که یه حوض گردی وسطش بود، برا اینکه حوض تنها نباشه، مادرم چندتا گلدون سُفالی رو پیش اش گذاشته بود. پای دیوارآجریش باغچه ای پُر از گل های مخملی و کنج حیاط چند خُمر فیروزه ای که پُر بودن از خاطره. و ايوان بلندی که با دو بازوی سنگی ش سقف خونه رو تو هوا گرفته بود تا آفتاب تو چشم اتاقها نخوره. وقتی مابچه ها توش می دوويديم، آجراش پاهامونو قلقلک می داد.

 چهاراتاق بزرگ داشتیم که پنجره شون رو به حیاط باز می شد و از تو درهای چوبی اونا رو با هم خودی کرده بود. اتاق سمت راستی که از همه بزرگتر بود، پذیرائی مون بود و فقط وقتی که مهمون می اومد، درشو باز می , .......










ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 داستان کوتاه
داستان کوتاه

 

 به دنبال باران


 

                                                                      

                                                                                              ایرج عبادی

 

دیگران دیگر بودند. یکی بود و یکی دیگر هم باید می آمد. نم نم باران هم بود. " باران " که آمد تازه قصه آغاز شد.
بارا دل به لحظه های خلوت نسیم و نم در آن چشم انداز بی نظیر بسته بود!
نقاش طبیعت ، طراوت عجیبی را در قاب شهر می ریخت. بودن مانند دویدن چشم های من در پشت درختهای دور دست اقاقیا زیبا می نمود.هرچند گاه ابر های سیاهی چون غم های دل آدم ها ، سیاهی هستی را رنگ می زد.
انتظار من ،لحظه های تازه رسیده ی خیس را شماره می کرد.
مردم در خیابان ها شتابزده می گذشتند، هر کس به دنبال چیزی می گشت، امیدی یا گم شده ای در دفتر نوشته های قلبشان. سفره های خالی لحظه ، آرامش از دست رفته ی چشمهای اقاقیای نیمه خشک
 آنطرف پر چین ، رنگ مبهوت کننده ای را در کوچه های شهر می ریخت.و.....

 
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه نهم آذر 1386  |
  به این چرا جواب بدهید ؟
    

 به این چرا پاسخ دهید ؟

                                                  

         بدلی ها یا ........

مینی مالیسمی دیگر

 

شیرین عریان نگاهش کرد . سیروان هم عریان نگاهش کرد. انگار او را زیر گیوتین گذاشته باشند. دنیا را تلخ می دید. این اولین بار نبود که سیروان متوجه تلخی نگاه شیرین می شد. ولی اینبار با تمامی نگاهای گدشته متفاوت بود. وقتی شیرین می رفت . نمکدان و گلدان روی میز به زمین افتاد. وقتی آیینه ی دیواری ترک بر داشت سیروان میدانست ، که آب رفته به جو باز نمی آید. نوار آبی دور گلدان خشک شده را کند و به دور گلدان خشک دیگری بست . چقدر این گلدان ها برای سیروان خاطره انگیز بود. گلدان تازه هم که قبل از رفتن شیرین روی میز نشسته بود. عطر و رنگ گلهای سرخ گذشته را نداشت. در فاصله ی دو سکوت ، قاضی گفت: هنوز هم می نویسی ؟ و بعد بلافاصله ادامه داد راستی هنوز شعر هم.! قبلا" سیروان بار ها او را دیده بود و باهم گپ زده بودند. و نوشتها ی خو د را برای هم می خواندند.

 سیروان گفت: احساسات یاغی و در بدرم تا وقتی ادامه دارد ، منهم می نویسم. و کلمات زندانیم را بهم می بافم.

قاضی گفت : پس هنوز رنج نامه ات تمام نشده؟

 سیروان گفت : نمیدانم شاید هم چیزی دیگر! تاریخ یا اعتراض نامه و شاید هم ........ قاضی گاهی می نوشت.

سیروان گفت : کارت با احساستت جور نمی آید؟ جنگ میان عدالت و بی عدالتی دشوار می نماید!

سیروان باز : پرسید قضاوت برای یک نویسنده کاری سخت نیست ؟.

 قاضی ساکت شد. لحظاتی سنگین در آن فضای آشفته حاکم بود. دوستی آندو بر می گشت به سالهای قبل. هر وقت دلتنگ می شدند. یکدیگر را می دیدند. حالا این بار رفتن شیرین ! دردی بر درد های سیروان افزوده بود. رفتن شیرین مهم نبود! از نطر سیروان چرایش مهم بود ! واینکه بدون هیچ خدا حافظی و هیچ توضیحی! آخر مگر می شود آنهمه عشق و محبت را نا دیده گرفت. آنهمه خاطرات بی نظیر را ..... آیا خبر جنگ در راه شیرین را هراسان کرده بود. بار ها شیرین به سیروان گفته بود که از جنگ و مرگ و انسان کشی متنفر است! سیروان گیج شده بود. از خود می پرسید :آیا عشق کم آورده است؟ آیا تر ک روی آیینه یعنی اینکه وفاداری و پاکی حرف مفت است ؟ آیا ....... براستی تو خواننده ی عزیزم بگو چرا شیرین بدون هیچ علتی سیروان را تر ک کرد. در حالی که سیروان می دانست که آندو عاشق هم بودند.  وهیچ گاه  کوچکترین کدورتی بین ها بروز نکرده بود.

قاضی به داوری نظریات شما و پاسخ به آنها خواهد پرداخت. شاید باهم به دیدگاه تازه ای در باره عشق -   هستی و روانشناسی آدم ها برسیم. ......

|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه هشتم اسفند 1385  |
  ولانتاین مبارک

 

 

ولانتاین   :"روز عشق ، دوستی و صلح "مبارک

 

 

 

 از صدای سخن عشق ندید م خوشتر

   یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

مینی مالیسم 6                                                           حافظ

 

       امروز والانتین است. ایکاش هر روز برای ما مردم ولانتین بود، تا دلهایمان را از صفا و راستی و مهر و محبت پر می کردیم، تا اهریمن بدی و بد خواهی را به گورستان می فرستادیم!

   سایت متر ، سایت  و وب لاگ هایم را می دیدم  ، در یکی دوو ماه گذشته بیش از 2200 نفر آمار باز کنندگان خوبم را نشان می داد. دوستانی آشنا یا نا آشنا از خانه ی دل من دیداری بی ریا و پر از مهر بانی و الفت داشتند. گاه در خانه بودم و گاه به میهمانی دل های دیگر عزیزانم رفته بودم. که گل های محبتشان را در باغچه ی دلم با پیام های مهر آمیز و شعر هایی با جذبه ای وصف نا پذیر کاشته بودند. و گاهی هم باغچه ای از مهر و خاطره را در کنار باغچه ی قلبم ساخته بودند و گاه رد پای از آنها در سایت مترم بی نوشته و نظری بر جا! .و ..........

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385  |
 مینی مالسیم 5
 

     قصه دارد کوتاه می شود.

 که حرف نمی زنی - یعنی اینکه رفته ای! که نمی گویی هستی یعنی اینکه نیستی! و این تمام ماجرا می شود. می خواهی ادت کنم ولی سکوت می کنی و هنوز نمیدانی که رسم مهر بانی این نیست. گاهی می شود عطایش را به لقایش بخشید. من آن درخت چشم انتظارم که تجربه های زیادی را تحمل کرده یا آزموده ام. زود باور نمی کنم آنچه را که می خوانم یا می شنوم. در عمل صداقت شکل می گیرد. دوست داشتن عظمتی ست سترک. مانند هفت خوان رستم. آنان که این وادی را می پیمایند می دانند که چه می گویم. بقیه افسانه ای بیش نیست. گویا می خواهی  قصه را تمام کنی. این گوی و این میدان. .... من احساس و قلمم را دارم. تا ستاره ای دیگر زیاد راه نیست. امشب دنبال ستاره ای می گردم  در جاده ی زندگی که ارزش نگاه کردن داشته باشدودل به عظمت نور و عشق و آزادی بسته باشد.......

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه سی ام دی 1385  |
 مینی مالیسم 1
                              

مینی مالیسم ۱

من از بيگانگان هرگز ننالم

كه هر چه كرد با من آشنا كرد

که آشنایی می آید- دلش را در زر ورق احساس می پیچدو می خواهد تا کوچه های دیدار را تجربه کند ولی میانه راه یادش می افتد که می خواهد به خارج سفر کند . کسی که میگفت "یاییز مرا تو بهاری" و باتو تا مرگ و تا پس از مرگ- حالا سرگردان کوچه های فراموشی ست. قهرمان این داستان خود را بهانه کرده بود تا عشق را بیازماید. و ندانست آنکه از راه می رسد و می گریزد ادای عاشقها را در می آورد. آنکس که در راه میماندو می سراید نه برای او - برای زیبایی زندگی و ماندن از او شیفته تر. قهرمان این داستان. آوازی نداشت که بخواند. بیراهه آمده بود و به جاده خاکی پیچید. و اکنون کسی دیگر به دنبال غریبه ای آشنا می گردد.

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه یازدهم مهر 1384  |
  کوتاه اما خواندنی

                            

 

مینی مالیسم2

 

     شاعرعشق را می دانست. وبه دنبال اسطوره ای بود تا بانوی شعرهایش باشد.از یک روز بارانی شروع شد. باران زده را یافت با ملاحتی و صمیمیتی بی نظیر- که گفت: می خواهم اتاقی دیگر برای شعرهای تازه ام باز کنم !" شاعر شعرکوتاه ورودی اتاق را برایش نوشت.  اودر اتاقش را قفل زد- شاید می خواست راز کلیدش فقط نزد خودش باشد شاید هم باران زیبای شرقی او را پس زد- وقتی شاعر باران را صدا کرد او با نگاهی ماندنی نگاهش کرد وقتی زیبای شرقی او را صدا زد پژواک صمیمانه ای را شنید . باران شعررا ظاهرا" بی مخاطب می خواست ولی مردد بود. نمی دانست تردید در مهربانی ویران کننده است. گل سرخ که در کنار باران غنچه داد یک بوسه را بهانه کرد.شاعر توری زیبایی روی سرش انداخت بجای مقنعه ی زشت و سیاهش .  دوستیهای پاک و بی ریا پا گرفت .هر سه چشمهایی سیاه و زیبا داشتند که می توانستند اتاق دفترشعرهای شاعر باشند. خواستگاری آمده بود تا قصه ای تازه را با یکی از آنها آغاز نماید. کسی ازآنها خواستگارعاتفی خود را نشناخت. شاعر ماند و تابلویی از یک قصه ی کوتاه نا تمام در کوچه هایی که به سه تار قلبش می رسید. چه ترانه ای داشت ساخته می شد. گاهی چشم ها  ناشیانه حس آمیزی خود را انکار می کنند. آنها نتوانستند بانوی شعرهای شاعر باشند. در انتها چهار شخصیت این قصه تنها ماندند. 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384  |
 
 
بالا
<