تبليغاتX
< یاد داشت های من تا رسیدن به ......!
که می نویسم گویا دوباره آغاز می شوم و این تکرار تا آغازی دیگر رهایم نمی کند
 چاپ کتاب تازه ی من

دوستان و عزیزانم :

 

تا عبور از خط آبی و آتش

 

دومین مجموعه اشعار اینجانب چاپ شد.

دوستان و علاقمندان می توانند از کتاب فروشهای زیر آنرا تهیه نمایند:

تهران : نشر مرکز  خیابان فاطمی   - نشر پیشگام  و انتشارات پارسیان روبروی دانشگاه تهران

کرج : شهر کتاب   نزدیک چهار راه طالقانی  - نشر سروش خیابان اصلی گوهر دشت

همدان : کتاب فروشی ایران زمین خیابان پاستور  و کتاب فروشی ناصر خسرو چهار راه شریعتی

سنندج : کتاب فروشی فرهنگ  و کتابفروشی کلام خیابان ششم بهمن

و کتاب فروشی شهر کتاب مجتمع کردستان  -

کتاب فروشی کالج مجتمع تجاری کردستان -

 کتاب فروشی مهرگان پاساز هورام چهار را شریف آباد

چهار راه شهدا : کتاب فروشی امیر کبیر دو کتاب مجموعه شعر اینجانب

ا- خنجری در زخم

۲- تا عبور از خط آبی و آتش

 

لطفا اطلاع رسانی کنید

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

دل نوشته های تنهایی

 

باز خوانی یادها

(  21 )

ایر ج عبادی

 

 دوستی عزیز ،برایم نوشت : که رفته است کهریزک و در غم سالمندان و معلولین گریسته است. اسم این محل و زندانش ،احساس دو گانه در من ایجاد کرد. هنوز به خاطر فجایع و بعد تعطیلی آن خیلی ها داغدار هستند. چه عکس های زیبایی که با اندوه و شگفتی در دوربینش نشسته بود ، باید بگویم : دست مریزاد. راستش چه آتشی در دلم به پا کرد که این نوشته محصول آنست.مهربانی و نگاه  او را در عکس هایش بیشتر می خوانم ! و یادداشتی که مملو از لحظه هایی انسانی و پر  عاطفه اش بود.آنان که خیرند ، بگذار عزیز بمانند. اما جان من ! درد های ما به هزار و چند نفر بر نمیگردد. دردما که یکی دو تا نیست. چند میلیون معلول که شاید میلیون و بیشتری از  آدمهای ناقص و نا تمام ، محصول  8 هشت سال جنگی بی حاصل. آنهای دیگر هم  نقص های فیزیکیشان ارثی و در گیر شرایطی نا خوشایند مانند سو تغذیه ، فقر و هزار کوفت و زهرمار دیگر اجتماعی! سالمندان هم که کم نیستند. پرسش اینست ، که نقش دولت در این امر  مهم چیست؟ چقدر با تو گریه کردم. احساس تلخی در دلم ریشه گرفت. این نامها ، نام هایی شکسته شده ی کسانی بود که بخاطر شکنجه وتجاوز به معترضان انتخابات بعد و قبل آز آن  ، دفرمه شده ، شاید مهمانان  بعدی این دیار فراموش شده ، که در ذهنم  تمام قد جای گرفته است. منکه رای ندادم ،  اما اکنون حادثه ای دیگر را در پیش رو میبینم و در کنارشان بیعدالتی زمینیان و آسمان نشین ....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

 

 

(20)

 

باز خوانی یادها

 

ایرج عبادی

 

آفتاب آمده بود لب بام و خورشید خانم برای سرک کشیدن به داخل اتاق مطالعه ی من بی تابی میکرد. احساس میکردم که او هم از شور و شوق مردم پیرامونم به وجد آمده است، همانگونه که بازی بی انتهای قلمم.  داشتم کتاب : "بی پرده با آفتاب "  نوشته ها و یاداشت های نقاش نامی کشورمان هانیبال الخاص را می خواندم. مردی از تبار آشوریان ستم کشیده ی این دیار ، مانند کردها ، بلوچ ها ، آذری ها ، ترک ها ، عربهای ایرانی و لرها.میشود نقبی به محرومیت سایر ادیان و مذاهب هم زد، سنی ها ، رزدشتیها ، یهودی ها ، بهایی ها و  آرامنه  که نگویند، ملیت های ایرانی را با ادیان ایرانی قاطی کرده ای. یاد داشت های الخاص در سه مجالد تنظیم گردیده که جلد اولش را دوستی عزیز که شاگردو دانشجوی او بوده است و مهری دردلش نسبت به او و خوردک احساسی از مهربانی هم به من ، برایم آورد. نمی دانم کتاب به دلم نچسپید،


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل  نوشته های تنهایی

 

 ( 10 )

 

ایرج عبادی

 

باز خوانی یادها

 

    دیروز هم گذشت. عروسی بود و شادی های  گنگ ، دوستی که سرورش  را جشن می گرفت. منهم خزیده در گوشه ای ، تماشاچی عزیمت آدمی بسوی آغازی تازه بودم. عروس رویاهای من دور می نماید و تن بوصالم نمی دهد. رقص دلفریب عشق مانده تا آغازی دل فریب داشته باشد و غم را و جنگ را بدرقه کند.صیافت دل در پرواز موسیقی و احساس نا آرام بود. کرشمه ماه هم گاهگاه از میان ابر ها چشم را به نمایش رقص و ابر می کشید.عصر جمعه دلتنگیش با مراسم شادی دوست آرامش می یابد. در دلم جای خالی کسی پر نمی شود. گلدان  گل سرخ روی میز هم از رها شدن نهر خاطراتت نمی کاهد. سهراب به کمکم ما آید:

دوستان من کجا هستند

روزهاشان افتابی باد

 

 در آن عریانی شور و حال حضار با خود زمزمه می کنم:

 

کنار باغ بودی باغ گل داد

دوچشم ناز تو بر نرگس افتاد

گلی چیدم که بوی ناز می داد

دلم یاد نگاههای تو افتاد

خسته و تکیده از بار ایام سر در کوچه های بی خویشی می زنم تا شاید باران دوستی هایی پایدار گونه های خشک هستی را طراوت بخشد.زمزمه های شعری شاید زخم های دلم را التیام دهد. صدایی که بتواند صدای آشنایی باشد.گاهی سکوت چه زشت می نماید ، وقتی می توان با سخن گفتن چراغ آرزویی شگفت را بر افروخت. خویش را باز جسته ام ، دربدر کوی عشق که سالهاست از طلوع سپیده می گوید....

بعد از ظهر فیلم با " گرگ ها می رقصد " را می دیدم. دل به قصه ی طولانی مبارزه انسان می بندم . مبارزه بخاطر زمین ، آب ، استقلال و آزادی . می توان سرخ پوست نبود و در کنارشان دوستی و مهر انسانی را تجربه کرد. می توان جدای از رنگ و مذهب و زبان و اندیشه ناقوس رهایی بشریت در بند را نواخت. در دنیایی که گرگ ها رام می شوند ، جنگ بازیچه ایی رام شدنیست.اگر جنگ طلبان مجهز به فرهنگ بشر دوستی و صلح طلبی شوند. کسی به نام " ایستاده با مشت "  در آن فیلم می تواندعامل پیوند دو نژاد سفید و سرخ باشد. یاد گلهایی می افتم که در مهربانی می شکفند و مانا می شوند. دلم هوای سفر کرده است ، یعنی داروی آرامش بخش دلتنگی های من . دیاز پام نا آرامی هایم. نوش داروی خستگی های نه جسمی که درونیم. داروی خلوت انتطار های به دیدار نرسیده ام. مهم نیست که بهانه سفر چیست؟ گویا سفر برای من شرابیست که رگ هایم گرم می کند. درست مانند سهراب که می گوید:

 چه کسی  بود صدا زد سهراب

کفشهایم کو ؟

غریو بیابانگرد شبها ی بی تویی می شوم و " فریادمشترکی  " شاملو وار ، تا مجنون را که در نبضم می زند آرام کنم.لیلا در آستانه ی شعور آدمی باز می خواندم. می شود صدای مشترک قبیله ی عشق شد تا خورشید را فرا خواند که زودتر طلوع کند.ایا می شود کاری کرد که شعر باهم بودن قامتش یلند تر و دلرباتر شود؟

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

 ( 8)

 

 باز خوانی یادها

 

ایرج عبادی

 

یک باره تنها گشتن در پسکوچه های احساس عبور بال پرنده ای ، یا نفس نسیمی و ناگهان وزش یادی که پیوند جاودانگی مهر را با مهر قرین می سازد. و دریاچه پیغامی ست به حرمت آب و پاکی آیینه که یادگار دیدار های همواره است.

 به کجا می رویم ؟ آنگاه که بودن همسفر لحظه های تلخ هستی ماست. اردک ها ، در جزیزه ی دیدار نرد عشق می بازند. نرد آفتاب مهر بانی را بی توجه به عبور رهروان! ضربان قلبشان در پی نام های آشنایی ست ، تا آشنایی را تکرار کنند. کسیکه از پشت درختهای اقاقیا گذشت و بسوی دست های من آمد ؛ سایه ی سر گردان آرزویی بود که سالهاست با من همسفر  دقیقه های بی باز گشت است.

ترکیدن بغض عشق و آمدن آواز ، صدای دوستی را تکرار می کند. چه نیکو ست با غروری سرشار از مهر به آستانه ی صبح رسیدن و دست خورشید را بوسیدن یعنی نمی شود الفت را انکار نمود.

نمی توانی در کوچه ها ی صاعقه بدنبال زلال آِّبی آّب و آسمان نگردی.نمی توانی غروب را صدا نزنی که صدا نزنی ، صدایت زیباترین نوازش موج نیست.بگاهی که یاد یار تکرار می شود.هر صبحدم قرار سپیده و شقایق گرامی باد آنگاه که قایقی در دریاچه انتظار نگران موج هاست.

دو کبوتر در فاصله ای بدرازی دو شهر و دیداری در تقاطع آبی امید چشم بانتظاز پروازند. کسیکه پنجره ها را می گشاید، پیام آور روشنائیست. کسیکه از امواج گذشت  رویینه تن عشق است.ابراهیم نیستم و سیاوش هم نه که اسطوره ای تازه را بنگارم . من خود آتشم که از شفشان مهرتاآتشفشان مهرتان عبور کرده ام. گرمای واژه های آتشین مرا دریاب. پیچیدن صدا های مبهم در هوایتان ، هوای دلم  را معطر کرده است.دیدن جرقه ای بر کاغذ سپید روز که مهربانی را دیگر گونه تکرار می کند. کتاب " هزار و یک شب " را که مرور می کنم . هزار فریاد و غم ملتم در دلم تکرار می شود.

گلی که به قول نیما بجان کشته ام ، در جاده های خالی نبودن ، پشت ابر های نا پیدایی آرمیده است. می نویسم یاد داشتی که غمنامه ی هستی را به بهاری سبز بدل نماید. باد قاصد بسراغم می آِید.وقتی کتابی ورق می خورد انتظار دیدن مناظر و حرف های تازه ای را داری. وای به آن  روز که بخواهی کتاب بی نظیری را ببندی وپیوند خود را با اندیشه و دانایی قطع کنی.

با خود تکرار می کنم:

 

    نبودی زلف غم را شانه کردم

قرارم سوخت شب را خانه کردم

هزار و یک شبم بی تو سر آمد

نهال اشک را گلخانه کردم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
  دل نوشته های تنهایی

 

 دل نوشته های تنهایی

 

باز خوانی  یادها

ایرج عبادی                              ( 5 )

 برای دوست که همچنان می خواندم....

  نشستن ، دویدن ، راه رفتن ،حرف زدن و در کوچه های خاطره گشتن

سیاوش کسرایی را برای من تکرار می کند:

 

آری ، آری

زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست

اگر بیفروزیش رقص شعله اش

در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست "

براستی آینده درپیچ کدام جاده پنهان شده است؟ دلم گاهی شور سرودن را از دست می دهد. و سکوت خود شعری می شود. طرحی تازه برای روزهای نیامده می ریزی. با محبوبی خیالی حرف می زنی. کسی به حرف هایت اعتنایی نمی کند و جنجال و سو ظن اطرافیان آرامشت را به دوزخی مبدل می کند. یاد حرفی از ادمون بورکه می .....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه هشتم مرداد 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

 

دل نوشته های تنهایی

 

               ( 9 )

 

باز خوانی خاطره ها

 

ایرج عبادی

 

دلگیرم ، بغضم دارد می ترکد . خیلی ها  اکنون در میان ما نیستند. خیلی ها با نپذیرفتن ستم راهشان جدا شد. خیلی ها از دیار بیگناهان  در زندان اسیر شدند . خیلی ها بخاطر رهایی من و تو  قلمشان شکسته شد. خیلیها  شهید راه  تظاهرات  مردمی شده اند. با دست خالی در مقابل باتوم و اسلحه ایستادند.  کم نبودند. تاریخ جهان از این نازنینان بسیار نوشته است. فیلم هایش بایگانی ست. دلم می خواهد برایشان زیباترین شعر خود را بنویسیم. ولی اندوه مجال سرودنم را نمی دهد. ندایی صدایم می کند 1 تا ندای آزادی سر دهم. از سانسور رنجیده ام. از باتوم از نا دیده گرفتن شدنم بعنوان یک انسان در این سر زمین. از اینکه سا لها بدنبال آزادی و حکومتی مردمی دویده ام  و رنج بسیار دیده ام نگران نیستم. می دانم که طلوع خورشید روشنایی نزدیک است. من و تو یک جا باید ما بشویم. که دارد می شویم. شدن فلسفه ی هستی بودن ماست. چگو نه بودن  سر مشق راه انسان های والا بوده است.

سواره ایلخانی زاده شاعر خوب کرد در شعر عقابش می نویسد:

 

چگون زیستن شرط ارزش های آدمیست

نه

طول عمر ........

 عکس ها و فیلم ها و خاطر ات آدمی گواه رنج های نا گفته ی بشریت ستم دیده است. تفنگ و ارتش و  زوبین و تبر زین و قمه و سپر  و زنجیر نا مردمان نا توانسته ست اندکی از مبارزه انسانها علیه ستم و ظلم حاکمان وقت بکاهد.

ابن رود خانه پراز ماهیان نا آرام ، تا دریا امتداد دارد.در شعری نوشته بودم:

 

فریاد

فریاد

چه امتداد شگرفی .....

اکنون دل نوشته هایم رنگ سرخ دل درد مندان کشورم را گرفته است. من کنار شما ایستاده ام. یکی شدن یک ضرورت تاریخی ست. نوشتن گاهی ساده نیست. سیادت سانسور مجال رها شدنت را کم می کند . مجال خلاقیت های انسانی را می گیرد. ولی باز ما بدنبال راههایی می گردیم تا از تلاش و یارستن نیفتیم. این خاصیت بلوغ فکری انسانهاست.

کار هایت قبل از چاپ سانسور می شود. برای چاپ آثارت باید تن به حذف پاره های تنت بدهی تا بخشی از فریاد هایت را دیگران نیز بشنوند. انقلاب الکترونیکی روی داه است اما هنوز در این سر زمین برای اطلاع رسانی نا رسایی و کنترل وجود دارد. از خود گذشتگی های مردم از دیوار بستن سایت ها و وبلاگ های اینترنتی هم عبور کرده است.توقف معنایش را از دست داده است قرن 21 قرن اینترنت و کامپیوتر و انقلاب روزنامه های مجازیست. هیچ قدرت دیکتاتوری در جهان یارای بستن عقاید مردمش را ندارد. اطلاع رسانی در سطح گسترده ی جهانی پخش می شود. و پارازیت های ضد ماهواره ای آنتی پارازیت خود را خواهد ساخت. تز آنتی تز خود را سامان می دهد. تا سنتز آزادی از لاک خویش سر برون آوردو جهان شمول شود.بفکر جاده ای هستم تا من را زودتر به تو برساند. توچی؟  آیا توهم بفکر آن جاده ی سبز هستی؟

 

 

1-   این مطالب خیلی پیشتر از مرگ ندا آقا سلطان جنگاور بیگناه و  شجاع عرصه تظاهرات انتخابات 88 بدست ناباوران  آزادی کش نوشته شده است. او را  در خیابان امیر آباد تهران نا جوانمردانه کشتند و اکنون سمبل مبارزه تمامی زنان برای دسترسی به حقوق برابر با مردان  و انسان های ستم کشیده ی کشور  سر بلند ماست. !

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه هجدهم تیر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

( 6)

ایرج عبادی

 

باز خوانی  یادها

 

برای تو که هچنان می خوانیم......

 

من و چشمان توو آیینه

تو و چشمان من و آیینه

لب دریاچه ی یاد

مرغک آبی من

مرغک آبی تو

بر درخت میعاد.

کسیکه خانه اش را فروخت  عدد چهار را دوست داشت.ماندن  و در کوچه های خاطره گشتن ،  چه واژه ی نا تمامیست بودن. چه تفاوت عظیمی بین دو واژه همگون یافت می شودو دو واژه یعنی بودن یا نبودن. فاصله ی گیج ثانیه ها ، ترا به رود انتظار ی تلخ می خواند.. با سلامی و بدرودی خانه ی سیدخندان تهران را ترک می کنم. دلم گرفته است. خاطرات دوره ی جوانی را رها کردن ، با آنهمه رویا ، بازی های سر نوشت کم نیست. می آیی ، عادت می کنی . دل می بندی و بعد وا نهادن و رفتن.با آنهمه کول بار خاطرات.اکنون بخشی از دلم در تهران ، کرج وسنندج  رها


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

باز خوانی یادها

ایرج عبادی              ( 4)

 

دیشب جهان تاریک بود ،  دل منهم . ستارگان و مهتاب چادر زخیمی را بسر کشیده بودند . و چونان زنان متعصب طالبانی یا القاعده روبند هایشان نقابگونه بر صورت آویزان. وقتی زیبایی ها سیاه می شود. دل منهم به عزاداری لحظه ها می نشیند. می خواستم شعری را در گوش نا شنوای بدی ها زمزمه کنم.و خودکار آبیت را بمن بخشیدی تا برایت بنویسم. ستاره یادتت تا صبحدم همسفرم بود خودکار در دستانم آرام نداشت. خودکارت در احساسی کاری  همراهیم می کرد. می دانستم که شعرهایم را دوست داشتی و با خود زمزمه می کردی. میدانستی که سالهاست دارم می نویسم و این قصه تمامی ندارد. هیچکس نمی توانست در مقابل این شور و سر مستی تاب بیاورد. می خواستم چراغ فردا را روشن نگهداری تا حقیقت هستی نبض واژه های ما آشکارتر شود.

می آیم سیگار  غم های دود نشده ام را روشن می کنم. سر زمینی سبز را نشانم می دهی تا آنرا ترسیم کنم! بوی دریا مستم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه پنجم تیر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

                   ( 7)

 

 باز خوانی یادها

 

ایرج عبادی

 

چه کسی می داند که ستاره در شبهایی برنگ چشمانی آشنا

 چگونه شنا می کند؟ تا دلت از عشق می طپد ، احساس می کنی که زنده ای. می خواهی بنویسی ، حرفت هایت کم نیست. نیاز داری قدمی به جلو بر داری. بدی را ویران می خواهی و نهال های سر سبز خوبی را بارور. یاد داشتهایم دارد به فریاد تبدیل می شود. اولین آنرا که می نویسم  می بینم دومی هم  آغاز شده است. بعد می بینی طرح قصه ای را ریخته ای. قصه ای تازه که با سر نوشت خود ساخته ات گره می خورد. اسمش را بعدا پیدا می کنی.

بدنبال گمشده ات از کوچه های شهر......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه هشتم خرداد 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

 

دل نوشته های تنهایی

(3)

ایرج عبادی

 

برای تو که همچنان می خوانیم......

روزی که غمگینی ، غم منهم کم نیست. تو در کجای تاریخ نشسته ای؟ گاهی در خیابان های استانبول مجسمه ی اتاترک را دید میزنی و گاه در چندیگر هند ،بدنبال بودا می گردی. گاهی در صحرای سوران عربستان محمد را صدا می زنی ، یا عیسی را ! لاهور و لاهیجان  و لار هر سه با " لا " شروع می شود.از " اگرا " تا کراچی اسب راهوار هستی را با بال خیال باورهای  دور  می پیمایی.در زبان عربی " لا " یعنی نه . در انگلیسی یعنی قانون ، در فارسی یعنی بدون و در فرانسه علامت مونث. واژه ها قرار دادیند مانند ادیان ولی عشق همه جا با عاطفه و احساس آدمی سر وکار دارد. در غار فیلها ی بمبی " elephanta cave"شیوا با قد 10 متریش نگاهت می کند و تو مجسمه ها را در قصه های " ودا " می....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 دل نوشته های تنهایی 2

دل نوشته های تنهایی

(2)

بازخوانی یادها

ایرج عبادی

برای دوست که همچنان می خواندم.....

 

    دلم می خواهد باران بگیرد. بارانی نم نم که بتوا نم در زیر آن راه بروم و شعر بخوانم ! با خود یکی از شعر هایم را زمزمه کنم ! " بخوان باران " . چه سخت است که دل به بارش روح افزای  باران به بندی و بعد سیل بیاید .وقتی جهان سیلابی می شود ، از سرودن شعرم پشیمان می شوم . داد می زنم :

 " نخوان باران " دلگیرم و کوچه ها و خیابان های سیل زده را می پایم. دل من و چشم من نیز دست کمی از شهر سیلاب زده را ندارد. خیابان ها را پاره های آجر و فشارنهرهای جاری و پر توان آب به خسارت کشیده است. همچون دل من که درهجوم سیلاب دوری دوست درتلاطم! شهر تب دارد.منهم! باران دارد کماکان می بارد.آدم ها درزیر چترپنهان شده اند.دربین رنگ چتر ها ، آبی و سرخ از انواع دیگر زیباتر می نماید. بی چتر به زیر باران زده ام. ایکاش فقط نم نم باران بود و نسیم حرف های دوست!

به او گفتم اگر نتوانم بنویسم ، زنده نیستم !مرگ قلم وحشتناکترین لحظه های نبود هنرمند است !

گفتم : اگر خودتت را همچنان در محاق بخواهی ، نمی توانم بنویسم !

گفت : همین


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

 

     

دل نوشته های تنهایی

باز خوانی یادها

( 1 )

ایرج عبادی

برای دوست که همجنان می خواندم.....

نمی دانم کی می سرایم و چه هنگام شعر مر ا می نویسد.

میدانی کسی نمی رود ، کسی که ماندگاری امید را در لاله های سرح قلبش همواره آبیاری می کند.چه کسی قر بانی ست ، اسماعیل ، عشق ، من ، تو یا کبوتری بنام شادی در بر هوتی بدون چشمه ی جوشان آزادی ، بدون حضور انسان ؟ یعنی والاترین گوهر هستی که بی او جهان معنایی پیدا نمی کند !

امروز کوه آبیدر تنها بود و من رنج خویش را  با استقامت او تقسیم کردم. امیریه سه  راهی سمنت ، آب و سبزی زیباتر شده است.آب بندهایش از سرشاری  طروات بامدادن سخن می گوید . به اولین صخره که رسیدم ، شهر ذهن کوچه های فردا را پر کرده بود. در خیابان ها صدای پای گرانی ، درب خانه ها را بی محابا می کوبید . کسی که سفره می اندازد توان جمع کردن خرده  های نان و خستگی را ندارد! تو گمشده ی دشتهای نا آشنای شهر های شعر من هستی !

صلابت کدام لبخند ، موسیقی یکی شدن احساس آدمی را در پشت بام های تنهایی تکرار خواهد کرد؟ اذان موذن نسیم ، گوش های لحظه را می آشوبد و آرامش به دلشوره ی نا باوری دل می بندد.واژه واژه ی شعر های دلم در پسکوچه های آنسوی پرچین بی صدا نشسته است. من رسم ابراهیم را دوست ندارم!  نه به خاطر قربانی کردن اسماعیل و نه بخاطر کشتن گوسفندی از آن دست و نه بخاطر شکستن بت ها ، که او به جنگ آزادی رفت  ! ما نه گوسفند قربانی که می توانیم عقابی باشیم در بلندی های شور و شعور! تلخ است تلخابه ی نشنیدن صدای آشنایی را در شگفتی بازی های بی انجام زمانه.بگاهی که باغچه چشم انتظار آبیاری کردن گل های عاطفه  ست :

تا نخل انتظار

خر مای شیرین فردا را

در دهان صبح بگذارد

ایستاده ام

بر بلند یهای نخلستان شعر و چکامه

و قلم را نماز می گذارم .

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 به یاددوست .....

 

                                                    

به یاددوست .....

که دراین حوالی نمی یابمش

 ودلم بسیار می خواهدش دیدار

که می داند دلتنگی هایم کم نیست

که برایم ازیک شاعر ژاپونی نوشت :

هیچکس هیچ چیزی نگفت

نه مهمان و

نه میزبان و 

نه گل های داودی !

و من برایش از شاملو نوشتم :

 ایکاش ،

 عشق را زبان سخن بود !

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 بهاران خجسته باد

 

                                                                

دوستان و خوانندگان خوبم!

 

اگر مجال دیدار نیست ، اما دلم با شماست

 

پیشاپیش  :

 

   هر روزتان عید

 

هر عیدتان نوروز

 

و همواره لحظه هایتان پیروز و بهاران خجسته باد!

 آتش سرکش فصلی نو با بانوی سبز پوش بهار

که کلاه رنگارنگی از امید در سر دارد ،

 از کوهساران بلند عشق

بسوی دریچه ی گشوده ی قلب های ما می آید.

تا درخت گشن ارغوان

همیشه سرخ دوستی را در باغچه ی

نگاههای بی طاقتمان بکارد.

آنگاه که آتش را به یاری پاکی می طلبیم .

 قلبها بدی را لعنت می کنند.

حالیا در نا ها و  پرستو ها پرواز کنان باز آمده اند

 و در این نمایش بی نظیر

سیره های خوش الحان دل صدایمان می زنند.

 نگاه کنید. باز بهار آمده است.

 راستی خانه تکانی باورهای کهنه را بسوی ایمان

به تحولی تازه دراحساس و اندیشه و  فردای

 زاد گاه های خود داشته ایم.؟

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست !!

 

 

ماهی های احساس

 

 صدای نقاره های دوست می آید

 که می رسد

 این سوار سرخ آجین

 هر چهار شنبه یک بار

 با تبرک جامی نو

 رها در شولای فصل ها

 می برد از آتش ،

 باور های

 کهنه ی زردی را

 و می کارد در غربت کوچه های

 تنهایی    

ازدحام اشتیاق گلها را

 تا

هفت شین جا مانده را

 به هیات هفت سینی دگر بگرداند

 و می شود کور آنکه

 ماهی و آیینه و چراغ را  دور بیاندازد

 صدای طبل های آمدن میترا  

 آن نورانی گر م می آید

 تا تمامی سبزه های شعر را

 در باور مهربان سپیده

 و

 پرواز بالا بلند عشق جای دهد

 که شنل رنگین آفتاب

 در انتظار میهمانی ماهی های  احساس من و تو !

                           سنندج

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  |
 تشکر
 

دوستان ، عزیزان و مهربانانم

از اینکه با مهر سرشار خود اینجانب را با نظرات خصوصی و

عمومی گسترده ی  خودتان مورد حمایت ، اعتماد و لطف

 قرار می دهید،

بدین وسیله صمیمانه ترین تشکر قلبی مر ا پذیرا باشید.

بامید روز های سبز و بهاری در لحظه های

 امید های بزرگمان! 

 

                                              ایرج عبادی 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه یکم اسفند 1387  |
  ولانتاین مبارک

 

 

 مهربان ،آشنا یا ناآشنایم

برایت

 بالی  هدیه می فرستم از جنس پرواز

 آسمانی از جنس آبی

گلی از جنس عشق

و دلی از جنس دوست داشتن

تا بدانی منهم مانند تو از  اشاعه تنفر و  تبلیغ

جنگ و نا مردمی بیزارم

ولانتاین ، روز عشق و دوستی ومهر برتو مبارک!

 

آدرستان را نداشتم ، هدیه تان را در صندوق پستی

دیدار های همیشگیتان ، وب لاگم گذاشتم !

                                                            ایرج عبادی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387  |
 شب یلداتان که آغاز تولد نور است

 

 

 

شب یلداتان که آغاز تولد نور و

 

 

 زایش میترا فرزند  و الهه

 

 خدای روشنایی و آفتاب

 

 

  و بانی کهن دین نژاد آریایی ست

 

مبارک باد

 

شب یلدا پی یلدا شدم من

پی عشقی چنین والا شدم من

سحر آمد گل خورشید وا شد

چو قویی در غمت شیدا شدم من

ايرج عبادي

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه سی ام آذر 1387  |
 یاد داشت

 

شاعر انسانیست که با انسانهای دیگر

             حرف می زند

                                         ورد ورث

 

 

با قانون  شمشیری از جنس شب

 

نمی توان دو نیمه ی ماندنی ماه را

 

 گردن زد !

 

( ا- طنین) ایرج عبادی

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه نوزدهم آذر 1387  |
 جایی برای فریاد زدن
 
یاد داشتی از دوست
 
منهم جایی می خواهم برای فریاد کشیدن.
 
جایی برای نفس کشیدن. می خواهی بال هایمرا بشکنی.
 
 باور کن نمی توانی .
 
 نمیدانی که من عاشقم. عاشق نیرویی باور نکردنی دارد.
 
پروازم نا آرام در آسمانی می گردد که آزادی را فریاد می زند .
 
خوب که اطراف ما پر است از کودتا چی و سانسور چی
 
- انحصار طلب و ما باید با هوشیاری اما با درکی انسانی
 
حرکت کنیم ولی من از همان اول یاد گرفته ام که با مردمم
 
رو راست باشم.
 
می دانید فکر می کنم برای اینکه حرفهای یکدیکر را بفهمیم
 
اول باید یاد بگیریم که با هم صادقانه حرف بزنیم.
 
  اگر حرفهای خوبی زده شد می آید توی وب لاگ عاشقان
 
 و این وب لاگ مال همه است.
 
اینو بهش می گن.
 
فریاد های شکسته!
 
 باور دارم تا آزادی هم چند قدمی نمانده
 
پس پاشو قلمتو بر دار و بنویس. ...... منتظرتم .
 
|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه سیزدهم آبان 1387  |
  بازی نه ، نبرد

 بازی نه ،  نبرد

 

 

ایرج عبادی

 

من شطرنج باز بدی نیستم

 

ولی دلم می خواهد با  بهترین شطرنج باز بازی کنم

 

مرا ببخشید! اگر یگانگی را جار می زنم !

 

این مهر ه ها دوستی و محبت را ببشتر از ما می شناسند

 

اکنون این گوی و این میدان اگر عاشقی بیا

 

تا باهم  نبرد کنیم !

 

یادنت باشد

 

در  این نبرد ، مهر ، عشق ، دوستی  و صلح باید پبروز شود

 

و گر نه ، بازی کن بسیار است!

|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 چشمان زيبا ، نه

چشمان زيبا ،  نه

 

نگاه زيبا ، آري

 

مي آيند مهرباناني زيبا روي و زيبا چشم ! به پيامي يا اي ميلي

 

يا آفي ، و گاه زنگي از روي دوستي و بر آن كه ملكه روياهايمان باشند.

 

مي نويسند و مهرشان را بر جوهر افشان تابناك عشق مي باشند.

 

ولي نگاهشان زيبا نيست ، عشقشان زيبا نيست و عاشقانه هايي زيبا

 

نمي نوازند!

 

 بعضی ها كه می آیند ، زيبا  آغاز می نمایند ،

 

 و اكنون نگران ادامه ي نگاه زيبا شان هستم !

 

كه ،آيا مي توانند روياي شعر هايم را به واقعيت بكشانند

 

 و  شاه بیت قصه ها و شعر هايم باشند.

 

و آناني ديگر همچون دوست در كنارشان ايستاده ام

 

  و اين يگانه را چون عشق مي طلبم ! که ترا بمن نزدیکتر می کند.

 

همين نگاه زيباست كه همراه تو تا فراسوي مرزهاي رهايي و آزادي

 

پروازت مي دهد!

 

همين نگاه زيباست ، كه بتو مي آموزد عدالت يعني واژه اي

 

كه  به ديار فراموشي گريخته است.

 

كه اين  آشنا هم بر ادامه و پايان نگاه زيبايش

 

 بر هستي و عشق درنگ نكند ، مي شود همان ياراني

 

كه نتواستند  شاه بیت  رویاهای دور و دير ياد داشت هايم باشند!

 

آنكس كه مي گفت : برادر يا خواهر هم باشيم !

 

 ارزش هاي انساني خود را در سنت هاي در مانده ، باخته بود.

 

و ارزش انديشه و باور هاي  ارزشمند خود را نمي دانست !

 

گفتم دوست  : تا بداني آنسوي دوست داشتن اينجاست !

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387  |
 تێرۆر مه حکو م ده که ین

کوشتن وتێرۆری نا جوانمیرانه ی سه رۆک وه زیرانی پێشوی پاکستان

 خاتون بێ نه زیر بو تۆ  ، یه کێ له لایه ن گه رانی گه وری

 ئازادی و عه داله ت ، له بنه ماله ی کورده کانی ئێران و دژ به دیکتاتۆری له پاکستان دا

 که  به ده ستی جه نایه ت کارانی دژ به گه ڵ

 وه کوو تالیبان و القاعیده ئه نجام درا مه حکوم ده که ین !

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه دهم دی 1386  |
 توجه
http://aweneeme.blogfa.com


 

توجه


دوستان ادب دوست


روزنامه ی الکترونیکی دو زبانه ی ئاوینه ئێمه


( فرهنگی -هنری و ادبی )


به همت جمعی از هنرمندان


، شاعران و نویسندگان دلسوز کرد راه اندازی شد.


لطفا"از این وب لاگ دیدن نماید!

منتظر آثار شما هستیم

|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386  |
 روزنامه ی الکترونیکی دو زبانه ی کردی و فارسی ئاوینه ئێمه
سلام دوستان عزیز بیننده و خوانندگان خوبم

 

برای ارتباط بیشتر با شما و به پیشنهاد شما :

وب لاگی را به روزنامه ی الکترونیکی دو زبانه ی کردی

و فارسی به نام " ئاوینه ئێمه" راه اندازی شد !

منتظر نطریات و مطالب شما هستم !

سر دبیر

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 یاد داشت هفته

یاد داشت هفته

 

خوانندگان عزیز

 

گویا سر نوشت جدایی ما را نمی خواهد که دری بسته  می شود ،

 

 پنجره ای روشن تر گشوده می گردد تا کسی که شما را

 

دوست دارد و در دلش جای پای  مهربانی شماست ،

 

بیاید و برایتان بنویسد. راست است که

"

همدلی از هم زبانی بهتر است!"  

 

و اینکه برای اطلاع رسانی بهتر و بیشتر

 

در مورد کردستان نیازمند همکاری و مساعدت های فکری

 

 و قلمی شما نازنینان هستیم !

 

دلسوزانی که یاور این وب لاگ هستند ،

 

همزبان و همدل ، قلم و قدمشان

 

را برای یاوری لحظه های پر فراز و نشیب کار مطبوعاتی وفکری

 

 در این  وب لاگ بیسج کرده اند.

 

آمده است که : تا دلی آتش نگیرد          حرف جانسوزی نگوید

 

و منکه دلم آتشفشان است  چگونه می توانم آرام بمانم

 

و سری به سراچه ی حضرات دست اندر کار نزنم،

 

که اطلاع رسانی رابطه ای می شود

 

 بین ما و کار بدستان خدمتگزار مردم شهرمان.

 

 باشد که گامی هر چند اندک برای سامان دادن 

 

 به نا بسامانی ها ی اجتماعی ، اقتصادی ،  سیاسی و

 

فر هنگی در تقویم خدمات مسئولین این استان نوشته شود.

 

که آزموده ایم ، تا فریاد نزنی صدایت را نمی شنوند!

 

بر آنیم با طرح مطالبات منطقی و اصولی مردم محروم

 

استان کردستان به مدعیان خدمتگزاری  مردم بگوییم

 

که نا سره ها را می دانیم و در حد توان و امکانات موجود

 

آنها را مطرح می کنیم

 

تا سره را از کژی ها جدا نماییم.

 

خدمت به معنی پشت میز نشستن و

 

القاب دور و دراز مدیریت ها ی گوناگون را یدک کشیدن نیست.

 

خدمت یعنی اینکه درد های اجتماعی و

 

 عدیده ی مردم را صادقانه بدانی و برای التیام بخشیدن

 

به  آنها بکوشی و راه  چاره بیابی.

 

طرح پروژها و بکار انداختن امکانات مالی استان را نه

 

 در راستای منافع فردی و گروهی یا باند بازی های

 

جناحی بلکه در پیرامون سر بلندی و عمران کشور

 

و حوزه ی خدمتی خود یعنی استان کردستان

 

بکار بندی.که مردم آگاه ترین ناظران و قضات هستند.

 

بی شک بدون یاوری شما خوانندگان ارجمند

 

 و دریافت نکردن  نظرات و نوشته هایتان

 

 این مهم به مقصد نخواهد رسید. دستتان را می فشاریم.

 

  

                                  ایرج عبادی

 

                    E- mail :       irajeb2001@yahoo.com

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  |
 عید ی دیگر
 

سلام دوستان!

 

  ایام پیروز بادا!

 

در آرزوی عید چیرگی نور

 

بر تاریکی باشیم .

 

 عید توانایی خوبی بر بدی و

 

 

پیروزی آزادی بر ستم !

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه بیست و یکم مهر 1386  |
 سکوت ، نه ! فریاد......
 

 

دوست من !!

سبزینه ی سبز شعر های سبز قبای من 

که گفتی : نگاهت را وشیوه ی زندگی را تغیر می دهی

 

 و نو می اندیشی

 

 تا پرواز را با هم ........!

 

و من چه شادمان کمر به یاوریت بستم و در کنارت.....

 

 

چون خواسته ای  این دگرگونی بی شک در راه است!

 

گویا در مبارزه ای جانانه در گیری.

 

پیروزیت را چشم انتظارم

 

دوست شاعرم مسعود زندی شعر کوتاهی دارد که خیلی

 

 به دلم می نشیند

 

در مورد پرهیز دوستان از دیدار یکدیگر و دلتنگی های

 

 رایج دوری یاران :

 

فردا دیراست

 

برای دیدار

 

دلم یک ذره شده است

 

به اندازه دریا

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه هفتم شهریور 1386  |
 یاد داشت
 

 احساس خوبيست وقتی بدونی که يکی دوستت داره،

يکی دل تنگته،يه کسی بهت نياز داره،

ولی احساس خوبتريه وقتي که

 بدونی يه کسی فراموشت نکرده !

که درست تو هم همان حالت  و احساس را داری!

چه قدر دوست داشتم

 تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم ميكردم ،

 و يا كسي  را  که می خواهمش می آمد

 براي گوش دادن و درد دل كردن در خلوت بی تابی هایم

 بماند كه  میگفت : سفر کردم که از یادم بری

دیدم نمیشه

آخر عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه

 و  آنرامن هم تکرار می کردم

  اکنون باز دارم با شوریدگی میگویم که ببین :

" خاطرات عشق را زنده نگاه می دارد

 و دیدارُ  ِ کفتار  ُِ  نوشتن  و پیام چاشنی سر سیزی خاطرات

است و .............."

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386  |
  احساس یاوران خوب و همیشه ماندنی
تلخ نوشته

گاهی می نویسم برای رسیدن به او ، گاهی بی پروا آواز می خوانم برای او.گاهی نامش را فریاد می کنم به امید اینکه به عقب باز گردد و صاحب صدا را بشناسد، گاهی سکوت می کنم به امید اینکه راز این سکوت را با پرسشی بشکند..... اما نه نوشته ها مرا به او می رساند و نه آوازهایم...... نه تصویری از خویش به جا می گذارد و نه پرسشی دلم را می لرزاند . " از هر جا بیاییم در آغاز و پایان بسان دو خط موازی همیشه از هم گریزانیم "

|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه پانزدهم تیر 1386  |
  رهتوشه ی سفر
 

میدانم اینجا نیستی!

و  در تراکم سنگین ثانیه ها ُ- اندوه  مجالم نمی دهد و........

این همه راه را بی من تا کجا می خواهی پرواز کنی ؟

کدام آسمان را نشانه گرفته ای؟ ببین بال هایمان دارد سبزمی شود.

تو می گفتی تمام راه را با تو پرواز خواهم کرد! و من ترا میستودم

و  می گفتم کسی را یارای همبالی من نیست در عشق!

و تو می گفتی بال های بلند و پر توان  من را ببین!

باور نمی کنی ! بیا تا پرواز شورانگیزخود را آغاز کنیم !

پروسه ی پرواز رهروان واقعی 

مهربانی  و پیوند را نشان خواهد داد!!

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه هفتم تیر 1386  |
 دل تنگی ها
 

ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

 

امرور خیلی دلم گرفته است. هر دری را  که کوبیدم جز فریاد نشنیدم

آنقدر که برای یکی از دوستان نارنینم زنگ زدم. او هم دلش تنگ بود.

گفتم :بیا دوری مان را تقسیم کنیم! تو دلت را پر کن از شادی یاد من.

ومن دلم را پر از  آرامش یاد تو.

خندید و گفت: باور کن که برای دیدنت لحظه شماری می کنم.

آن نارنین نمی دانست که من دیگر  حتی توان شمارش

 لحظه های دوری را هم ندارم.

               و ............

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386  |
 کودکانم شما دیگر حد اقل پلیس نشوید
          

عزیزانم ! نور چشمانم ! اگر می دانستید  که هم لباس های شما چگونه مردم - جوانان - زنان  و مادران شما را در خیابانها  به بهانه های واهی  ( مبارزه با بد حجابی و  حضور اوباش )کتک می زنند ُو مورد آزار و شکنجه قرار می دهند و آنانرا را بنا به دستور فرماند ه هایشان لت و پار می کنندُ هیچوقت آرزو نمی کردید که یک روز پلیس شوید ! ایکاش همچنان مانند نقش ذهن معصومانه ی شما پلیس حافظ امنیت و پشتیبان مردم از دست متجاوزان بیگانه و خودی بود! ایکاش ولی .........

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه دهم خرداد 1386  |
 نکته های خواندنی

 

 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!

 

اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!

 

 اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!

 

اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 ساکت اما گویا
   

  وقتی که من بچه بودم

                                 غم بود اما کم بود

ولی اکنون ..........

|+| نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386  |
 تشکیل کانون نویسندکان کرد در فدراتیو کردستان عراق
  

             مقدمات تشکیل کانون نویسندگان کرد

                               در کردستان عراق

 

بر اساس اطلاعات واصله از سندیکای روزنامه نکاران و نویسندکان کردستان عیراق با همکاری انستیوی کرد در پاریس - آلمان و سایر  انجمن های پراکنده ونویسندگان کرد در سظح جهان کانون پر توان  نویسندکان کرد در سظح جهانی تشکیل خواهد شد.  تماسهای  اولیه برای این کار ارزشمند بر قرار گردیده که به رودی نحوه اجرا -  محل و چکونگی  دعوت از نویسندگان بنام کرد  در حد امکان حضور و انتخابات کانون واقعی و دمکراتیک نویسندگان کرد اعلام خواهد کردید.

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه هجدهم فروردین 1386  |
 توجه
 

دوستان عزیز

بی پرده به روز شد

     www. bipardeh.com/farsi

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386  |
 بهاران خجسته باد

 

 

                                                                 

                             

دوستان و خوانندگان خوبم!

 

اگر مجال دیدار نیست ، اما دلم با شماست

 

پیشاپیش  :

 

   هر روزتان عید

هر عیدتان نوروز

و همواره لحظه هایتان پیروز و بهاران خجسته باد!

 

آتش سرکش فصلی نو با بانوی سبز پوش بهار

که کلاه رنگارنگی از امید در سر دارد ، از کوهساران بلند عشق

بسوی دریچه ی گشوده ی قلب های ما می آید.تا درخت گشن ارغوان همیشه سرخ دوستی را در باغچه ی نگاهای بی طاقتمان بکارد.آنگاه که آتش را به یاری پاکی می طلبیم . قلبها بدی را لعنت می کنند.حالیا در نا ها و  پرستو ها پرواز کنان باز آمده اند و در این نمایش بی نظیر سیره های خوش الحان دل صدایمان می زنند. نگاه کنید. باز بهار آمده است. راستی خانه تکانی باورهای کهنه را بسوی ایمان به تحولی تازه در احساس و اندیشه و  فردای زاد گاه های خود داشته ایم.؟که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست !!

 

 

ماهی های احساس

 

صدای نقاره های دوست می آید

 

که می رسد

این سوار سرخ آجین

هر چهار شنبه یک بار

با تبرک جامی نو

رها در شولای فصل ها

می برد از آتش ،

 باور های

کهنه ی زردی را

و می کارد در غربت کوچه های تنهایی                                                                

ازدحام اشتیاق گلها را

تا

هفت شین جا مانده را

به هیات هفت سینی دگر بگرداند

و می شود کور آنکه

ماهی و آیینه و چراغ را  دور بیاندازد

 

صدای طبل های آمدن میترا  می آید

 

تا تمامی سبزه های شعر را

در باور مهربان سپیده

 و

پرواز بالا بلند عشق جای دهد

که شنل رنگین آفتاب

در انتظار میهمانی ماهی های  احساس من و تو !

 

اسفند 85 - سنندج

 

 

 

                       آن زن ؟!

 

                  

 

 

آن زن ؟!

 

از نوسنده ی خوب : منوچهر کیخسرو پور

 

برگردان از کزدی کلهری به فارسی خود نویسنده

 

 

بارا ن نم نم می بارید ..........

وقتی مرد راه افتاد . زن در میان مه فرو رفت .

نور فانوس ابتدا چشم گرگی شد و بعد در پس جیغی بلند خاموش.

پشنگه های باران بوی خون گرفته بود، آن زن !؟

شب در کمین بود. کوهی از سیبهای پوسیده راه مرد را می بست.

 

 

                                   ***

مرد و زنی بوی سیبهای گندیده به خود گرفته ، از میان برگ و درختان و خار و خاشاک رد شدند.

 

 

                                 ***

 

در میانه ی  خانه ای کوچک در آن باغ ، زنی با گیسوان خیس، به سرو و شانه افکنده و پیراهن دریده ، سرو گردن و پستانهای بیرون افتاده ، به خود می لرزید.

                                 ***

 

" مر د – زن " با چاقوی دسته دار تیزی ، گردن " زن مرد " را نشانه گرفته بود.

 

                                ***

 

سه بچه کوچک ، هم چون دانه های رنگ پریده ی خوشه ی انگور

 دیده میشدند. و زنی دیگر ، دست به کمر ، با چشمانی دریده با داسی به دست به تماشا ایستاده بود.

 

                               ***

صدای پایی از میان ابر و مه میآمد.

صدای پای ، ( زن مرد ) – ( مرد زن ) – آن زن ؟!

زنی که مرد برای رقابت با آنها آورده بود.

 

                               ***

 

مرد، زن را شناخت ، چون غزالی رمنده – با موهای طلایی.

همجون گوزنی قبراق – خرامان – خرامان زنی – زنی که مرد برای رقابت با آنها آورده بود.

دیو زنی – به دستی خنجر، و به دست دیگرش داسی تیز.

 

                          ***

جیغی بلند- پشنگه های خون – باران- اول غروب – رو به شب، ابر و مه نماند. ستاره سر زد.

در زیر پوست سرد و سیاه شب ، مرد و زن- به سوی ده رفتند- صدای ساز و دهل می آمدو با هر ضربه ای که به دهل کوبیده می شد- به جلو می رفتند............

 

                       ***

بالای زین اسبی سپید، دختری با پیراهن دخترانه اش نشسته بودو مرد ، افسار به گردن و دست و شانه ، آرام آرام ، گام بر می داشت.و آیینه گردانی پیشاپیش آنان.

دود اسفند و کندر ، ابری شده بود بر فراز سرشان – به سان کهکشان همچون ابر و مه .

مرد صدایش را بلند کرد، نه ، کسی صدایش را نشنید. انگار صدایی از دور های دور می آمد.

گویی صدا از افق کبود رنگ می آمد. همچون آوای آواز خوانی از دور دورها، ازآن افقها و کبود های آسمان،

" ..............

"............

                    ***

باران بند آمده بود.

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه بیست و ششم اسفند 1385  |
  حقوق برابر زنان و مردان را در یابید
 

 ۸ مارس -  روز جهانی زن به تمامی زنان و مردان حق طلب-

             برابری خواه و آزاد اندیش مبارک باد !

|+| نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385  |
  جوابی به بعضی از نویسندگان خود خوانده

پڕ مه‌ترسیدارترین و شێتانه‌ترین بڕوا ئه‌وه‌یه که ئێمه بیر و باوه‌ری خۆمان به ته‌واوی پێ‌ڕاست بێــــــــــــــــت.(پاوڵ واتیسلاویک)

سلام آقایان.

 از اینکه  در اظهار نظرهاتان ثابت کردید -  بعضی از شما ها  و دوستان با تربیتتان که واقعا نویسنده نیستید و حرمت قلم را ندارید وطرفدار سانسور هستید ممنون. اعتراض به معنی توهین نیست. و گفتن این حقیت که خیلی از شماها نویسنده نیستید باز توهین نیست و اگر واقعا شما نویسندگانی آزادی خواه هستید چرا اینقدر از نقد هراسیدید.و هوادارانی را با نام های جعلی ( یعنی خودتان ). جلو فرستادید. تا با اظهار نظر های آبکی بی اعتبارتان کند. من خوشحالم که به  نام من و پسرم دروغ نامه نوشتید- چون جعل کردید آنهارا پاک کردم. خیالتان تخت ـ شاهو من نیستم این شهر هزاران شاهو دارد که دست آدمهایی مانند شما را خوب خوانده است. اگر بعضی از شما معنا ومحتوی کانون نویسندگان کرد را با کمیته تدارکات تشکیل کانون نمی دانید- تقصیر من نیست. سری به فرهنگ لغتبزنید.  من فقط امیدوارم که نسنجیده عمل کردن شما و شتابزدگی و گاه هوچی بازی بعضی از شما ها برای مردم عزیز کردستان و نویسندگان کرد خسارات جبران نا پذیر ی در پی نداشته باشد.خوشحالم که بعضی ازشما ها  و اعوان وانصارتان  دست خودتان را برای مردم شریف کردستان بیشتر رو کردید. هرکسی که بیانیه ی چند تن ار نویسندگان کرد را بخواندو با نظریات خودخواهانه شما مقایسه کند می داند که حق باکیست. قضاوت نطریات عثمان اوجلان ها - ئیشک چی ها - بوتان ها- و کانی یلماز ها با مردم است و هزاران خواننده ی  مصاحبه ها- کتاب ها وسایت هایشان. بلاخره انشعابی روی داده است و بزرگانی از تشکیلات ( .پ.ک.ک) جدا شده اند که حرفی برای گفتن دارند. هر کدام با ۲۴یا ۲۵ سال سابقه ی مبارزه و تشکیلانی تازه ای را بنام ( پی . وی . دی) سازمان داده اند.  شما می توانید آنرانپذیرید و لی حق خفه کردن صدای مردم یا دیگران را ندارید.و من روزنامه نگار با هر کسی بویژه هر کردی  که حرفی برای گفتن داشته باشد مصاحبه کرده و می کنم. تا به آگاهی جمعی و اطلاع رسانی در حد امکان کمکی کرده باشم. ضمنا وقتی هم سن دوستان تازه کار شما بودم یک ترم در زمان شاه به خاطر مبارزات سیاسی و شعر های ضد دیکتاتوری و عدالت خواهانه ام در رژیم گذشته از دانشگاه اخراج شدم و حالا ۳ سال زندان سیاسی آن دوران هم بماند برای جای خود..........!و مشکلات بعد از انقلاب هم جای خود ........

                     مر ا به بخشید فرهنگ من فرهنگ  تهدید و فحش نیست

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه دهم اسفند 1385  |
 توجه

توجه از این وب لاگ ها دیدن نماید


http://8march.blogfa.com/
http://17esfand.blogfa.com

www.bipardeh.com     baz sazi shod

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه سوم اسفند 1385  |
 خبر
-07 [9:28] عراق - بی بی سی: خليلزاد از ارایه مدارک دخالت ايران در عراق خبر داد
Peyamner PNA- سفير آمريکا در عراق اعلام کرد که دولت ايالات متحده طی چند روز آينده اسنادی ارائه خواهد داد که ثابت می کند پنج ايرانی که طی حمله سربازان آمريکايی به دفتر نمايندگی ايران در شهر هولیر پایتخت اقلیم کردستان بازداشت شدند افسران ارشد نيروی قدس سپاه پاسداران ايرانند که در قاچاق اسلحه برای شورشيان عراقی دست داشته اند.    
اين در حالی است که دولت ايران افراد بازداشت شده را ديپلمات اعلام کرده بود و طی شکايتنامه ای به سازمان ملل متحد، آمريکا را متهم کرده که با حمله به دفتر نمايندگی اش در هولیر و بازداشت اين افراد، موازين بين المللی در زمينه حقوق کنسولی و ديپلماتيک را نقض کرده است. زلمای خليلزاد، سفير آمريکا در عراق در جمع گروهی از خبرنگاران رسانه های غربی در بغداد ديدگاههای خود و دولت ايالات متحده را در مورد نقش ايران در عراق تشريح کرد. وی از خواست ايران برای تبديل شدن به قدرت برتر خاورميانه سخن گفت و در اين راه، عراق را رقيب تاريخی ايران توصيف کرد و گفته که ايران خواهان آن است که عراق ضعيف بماند و نتواند به موقعيتی برتر در منطقه به دست بيابد و به همين دليل در امور داخلی عراق دخالت می کند. زلمای خليلزاد تصريح کرده که گروههای شيعه ای که در زمان مبارزه با حکومت صدام حسين در عراق روابطی نزديک با ايران برقرار کرده بودند اکنون بر عراق تسلط دارند. او به طور اخص به مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق، به رهبری سيد عبدالعزيز حکيم اشاره کرده که بيش از بيست سال پيش به ابتکار ايران به عنوان ائتلافی از گروههای مخالف حکومت صدام حسين تشکيل شد. به گفته آقای خليلزاد رابطه ای که ايران با گروههای شيعه عراقی برقرار کرد اکنون بايد "تصحيح" شود و منطبق با تغيير و تحولاتی گردد که در عراق پديد آمده است. سفير افغان تبار آمريکا در عراق خاطر نشان ساخت که دولت ايالات متحده پس از روی کارآمدن حکومت تازه در عراق، برقراری رابطه نزديک ميان ايران و عراق را پذيرفته بوده و اميدوار بوده که دو کشور رابطه ای متعارف با يکديگر برقرار کنند، اما ايران به دنبال راه انداختن شبکه ای از عمال و مأموران خود برای نفوذ در عراق افتاده است. وی تأکيد کرد که آمريکا در مقابل به دنبال آن است که اطمينان حاصل کند که ايران دچار خطای محاسباتی نشود و بفهمد که کشورهايی که منافعی در منطقه دارند، از منافع حود محافظت خواهند کرد و به دولتی که با آنان در خصومت باشد اجازه نخواهند داد قدرت برتر منطقه باشد. زلمای خليلزاد و ديگر مقامات آمريکايی در حالی ايران را به دخالت در عراق متهم می کنند که ايران نقش خود را در اين کشور کاملاً مثبت می داند و می گويد که مقامات عراقی از ايران خواسته اند برای برقراری ثبات و آرامش در عراق به آنان کمک کند.
|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه پنجم بهمن 1385  |
 نام آوران كرد در جهان

ناو دارانی کورد - مشاهیر کرد      

       نقل از سايت ايالات متحد  كردستان ( سایت کردی)


جلال طالبانی، از سیاستمداران کرد و رئیس جمهور حکومت موقت عراق
هوشیار زیباری، از سیاستمداران کرد و وزیر امور خارجه عراق
تورگوت اوزال رئیس جمهور ترکیه در دهه 80 میلادی (نیمه‌کرد)
بی‌نظیر بوتو، نخست وزیر پیشین پاکستان (تبار کردی از طرف مادری)
قاضی محمد، بنیانگذار جمهوری سابق مهاباد
احمد توفیق از سیاستمداران کرد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه بیستم دی 1385  |
  پايان زندگي ديكتاتور

 

آه مظلومان انفال- حلبچه و هزاران بيگناه آزايخواه كرد و عرب ديگر . سرانجام مرگ ديكتاتوري ست!

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه هجدهم دی 1385  |
 ستار ها نمي ميرند
 

 

هر شب ستاره اي به زمين

مي كشند

و باز

اين آسمان غمزده غرق ستاره ها است.

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه هجدهم دی 1385  |
 قصه ای کوتاه
                                           توجه

از کلیه ی دوستان و یاورانی   که به فراخوان اینجانب برای ارسال مطالب خودشان لبیک گفته  و آنها را برای درج در وب لاگ من فرستاده اند  بدین وسیله تشکر می نماید. لطفا" برای خواندن آن مطالب به بخش مطالب یاوران ودوستان درپایین همین وب لاگ مراجعه نمایند. 

                                                                                                    ایرج عبادی

                                                 

                                                       


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه چهاردهم دی 1385  |
 توجه دوستان!
                                           

                                            توجه

دوستان خوب و مهربانم : سری به سایت تازه و وب لاگ های شعرها و نوشته های کرذی و فارسی دیگر منهم بزنید!!!!

صمنا" با توجه به استعداد های خوب  هنری عزیزان من بویژه در کردستان  محروم - حتی شهر های دیگر ایران بر آنم که آثار و کار های هنری شما را در سایت یا وب لاگهای خود معرفی کنم. دوستانی که مایل هستند. کار ها و آثارشان به نام خودشان عرضه شود. با من تماس بگیرند. بی شک فقدان نشریات استانی و  بی توجهی آ ّنها به این امر مهم مرا در اتخاذ این تصمیم راسخ تر کرده است.شعر - نقاشی و قصه  و...... چناچه مجموعه آثار چاپ شده دارید . یک جلد آنرا به من بدهید. ای میل و  آدرس  من تا تماس بعدی  این وب لاگ در اختیار شما مهربانان است. بخشی از آثار شما  بنا به تمایل خودتان  با نام اصلی دز این وب لاگ درج گردیده است. دوستان می توانند از نام مستعار یا نام کوچک خود نیز برای درج مطالب خودشان استفاده کنند.

 

www.bipardeh.com

 

www.irajebadi.kurdblogger.com

 

www.iraj11111.blogfa.com

          

irajeb2001@yahoo.com                                   

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385  |
 زندگی یه قصه س

وقتی که نمی توانی باشی ! نگو هستم!!

و آنگاه که استاده ای و تقویم را جابجا می کنی نگو نیستم  !!

عقربه های عمر همچون ساعت مچی به عقب بر نمی گردد و میماند تا تو  چه کاشته ای برای سر سبزی باور هایت ! و تمام قصه از همین جا آغاز می شود و اینچنن است که کسی میماند و کسی میمرد.!!

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه هجدهم آذر 1385  |
  قصه ی نا تمام

 

 

 

 

مینی مالیسم 3

 

قصه ی نا تمام

 

قصه که آغاز شد- دیدم می توانی از چشمانش سبد سبد گل یاس مهر بانی بچینی. ساده و بی تکلف گاهی دزدانه زیر چشمی نگاهم می کرد. وقتی که با ناخن هایش بازی می کرد.

گفتم :چکار می کنی ! در حالیکه سرخی زیبایی گونه های سپیدش را پوشاتیده بود- با ملاحت دلنشینی  لبخندی زد. میدانست که نیم نگاهی به او دارم! روز ها با رودخانه ی احساس و آواز های شیرین دیدارو یاد می گذشت.

 روزی بی مقدمه گفت : به نظر تو سهم عشق کجاست ؟

گفتم به اندازه ی  عظمت عشق - دو........

حرفم را نا تمام گذاشت وبا نگرانی گفت: چرا قبل از من ..... من باید اول می گفتم !

گفتم تله پاتیم بد نیست!  تازه از همان روزی که قصه را شروع کردی حرف دلت را در نگاهم کاشتی !

گفت یعنی فردا ..........؟

گفتم تا نفسی برای فریاد کشیدن هست ! گل می کاریم!

گفت چه گلی ؟

گفتم : گل های یاس و شیپوری و ........

بعد آرام ادامه دادم! دشت خشک را نگاه کن !دارد سر شار از باران سبزه و بهار می شود!

و  قاطر چموش پاییز دارد جا می ماند! و زمستانهم در حال جان کندن است.

گفت : دل هایمان را می گویی؟

گفتم نه ! دنیای اطرافمان را می گویم!

حا لا دستت را به من بده – این جاده طرحی نو می خواهد!

موهایش را که کنار زد وتمامی نگاهش را در من ریخت! می دانستم این قصه ................... . 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه سوم آذر 1385  |
  ارزش ها گاه فرو می ریزند

  مهم نیست کجای قصه نشسته ای یا می خواهی کجا بیایستی؟

 مهم آن است که خود قهرمان این قصه باشی!

می خواهی صدایم کنی تا بگویم هستم ولی من نگاهت می کنم

تا بدانی که حرفت را شنیده ام.

به تو گفته اند خودت را مخفی کن تا آفتاب نبیندت!

پاکی این نیست که پرد ه های پشت  پنجره ات  را بیاندازی

پاکی این است که کهنگی  را از خودت  دور کنی

تا نجات یابی و تن به آب تنی  درروز بسپاری!

ولی نمی دانستند که تو به نور و به هوا و به عشق

نیاز داری تا خود را بسازی تا آینده ات را با دیگران!

تجربه اگر نکنی کم می آوری و هشیار اگر نباشی پر پرت می کنند.

ارزش این نیست که دور از چشم کسان بپوسی

ارزش اینستکه با کسان

 مهر بانی را یاد بگیری.

گاه ارزش ها ی کهنه کم می آورند و بد جوری فرو می ریزند.

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در یکشنبه چهاردهم آبان 1385  |
  آی عشق رنگ ابیت پیدا نیست

                                        

 آی عشق رنگ آبیت پیدا نیست!

                      می خواهم شعر تازه ای بگویم. گویا کسی در پشت اقاقیا

نشسته است. کسی که می گوید تاگل آفتاب گردان راهی نیست! من قلمم

 را میان شاه بیت زیباترین لحظه ها می گذارم آیا کسی هست که بگوید

عشق........... تا دفتری تازه نوشته شود!

|+| نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه دهم آبان 1385  |
 به میهمانی پرواز کبوتران بیا
 

 

 روزگار غریبی ست نازنین

 

دهانت را می بویند

 

مبادا گفته باشی دوست می دارم

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد !

 

                                          احمد شاملو

 

 

- ایست!

 

 - کارت ماشین

 

 :بفرمایید!

 

-        کند میرانی ؟

 

: با جاده حرف می زد م

 

-        با جاده ؟

-        جریمه می شوی!

 

: چقدر برای عشق منظور کرده اید؟

 

: دستهایم را دادم که ببندد

 

ترشروی آژیر کشید ورفت !

 

 

 یاوران - دوستان و عزیزانم

به پیشنهاد صمیمانه ی شماها تمامی وب لاگ هایم را در سایتی بهم پیوند دادم تا ییوند ما نا گسستنی تر گردد. منتظر حضور و نظریات شما هستم که بقول یک ضرب المثل روسی:

    دست که دست را بشوید

پاکیزه و تمیز می شود.

پیروز باشید !!

کبوتران عشق و شوق وامید در انتظار پروازی

 شگرف هستند!  آیا تو پرواز را دوست نداری ؟

که بی پرده گفتن ما را بهم نزدیک تر می کند!

 

یعنی میگویی

 

در مقابل اینهمه رنج و ستم و خون ریزی

 

و آوارگی  می خواهی سکوت کنی ؟

 

باشد! تو فقط به ریسمان ضخیم ظلم کمک کرده ای!

 

  www. Bipardeh.com

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه بیست و دوم مهر 1385  |
  اینجا شب است

 سالهاست اینجا شب است. کور سوی امیدی ما را به حجله گاه عشق نمی برد. وقتی که می نویسی دلت سر شار از تمامی غمهای جهان است. دلم می گیرد درست مانند شکست های دیرو دور تو!اینهمه پاییز- اینهم زمستان و اینهمه ترس!

و شب - شب این هیولای وحشتناک امانمان نمی دهد. سالهاست دل به دریچه ای خوش کرده ام . سالهاست می دانی! تا من و تو بتوانیم با هم راحت حرف بزنیم. ما در چنگال عادت های نخواسته اسیریم. ما مقهور دست واپسگرایی افکار کهنه شده ایم و نمی خواهیم خود را نجات دهیم!

ما روز را باور نداریم! حتی خود مان را که نیرومند ترین قدرت جهانیم. من چشم به آن دریچه دارم که صبح را به دنبال دارد! نگاهی کوتاه- امیدی تازه و  آنچه که عشق بما هدیه داده است. و تو هنوز از دیدار روز می ترسی!

و نمیی دانی اگز عاشق باشی فقط عاشق......ستون بدی را می لرزانی!

جانت را در گرو دیدار می گذاری از پنهان سرای خود بدر می آیی!

و میماند آنچه که باید بگویی تا فصل شگفتن آغاز شود.

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه هفدهم مهر 1385  |
 منهم نسل سوخته ی این جهنم سوزانم
 

 

هم نفس – هم خون- هم باور – یاور!

 

سال ها ست دیگر درمیا ن ابرهای سترون آسمان چشم به نم نم بارانی ندارم. درآن آبی های شفاف دوست داشتنی که همواره سمبل عشق بوده است نه درختی – نه باغی و نه باغچه ای سر سبز. حتی پرندگان دیگر طعم بی نظیر آزادی را  در پهندشت بی امید ش به طیران نمی گذارند.برهوتی خالی خالی بی حضور من و تو!بی حضور چشمه ی جوشان امیدی! خوردک شرری یا جرعه مهری!

من چراغم در کوچه پس کوچه های سر زمینم می سوزد. من دل به رودخانه های واقعی ملتم بسته ام. آنان که رمز بایسته ی بودن انسان و ارزش های والای او در زمین هستند. که ساده دلانه دل به وعده های نیامده و نبوده خوش کرده اند. ممری برای آنانند که بر سادگی ساده دلان می خندند تا بار قدرت خود را مستحکم تر نمایند!

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه یازدهم مهر 1385  |
 گل واژ ه های مهر بانی
       

ای مرغ های طوفان

پرواز تان بلند

آرامش گلوله ی سربی را اینگونه عاشقانه

پذیرفتید

این گونه سر فراز                            ا- سایه

در کنار این همه گل واژ ه ی مهربانی بدی جا می ماندو انحصار طلبی و زور گویی به سطل اشغال روانه می شود! من دلم می خواهد با نسترن لب هایت شعری را در رسای آزادی انسان بخوانی!

و با شقایق یادهایت برایم از نسیم بنویسی که چه دردی از نا بکار یهای  ستم گران زمانه دیدند.آنان که شادی و عاتفه ودوستی را نفهمیدند. ستم و غم های گران را برای مردمان خانه کردند.از نرگس بگویم که تنها ماند و عشق را که در تازه ترین بهار خود در کنار گلهای باغچه اعدام کردند.و یاس را که به داس کشیدند. شاپرک بال ها ی ما را که شکستند! به من بگویید این پروانه ها ی شیرین رخسارکدام دشت را دوست دارند؟ کدام آبی صداقت را ؟ وقتی شقایق را پر پر می کردند من می گریستم و با لا له ی اشکهایم برایت از صاعقه و تند باد ی نا خواسته  مینوشتم!

برا ی اینکه بال به بال هم بگذاریم یک آسمان جا داریم.یک دشت پراز نم نم خاطره این انتظار بزرگی نیست. عدالت و آزادی و سر فرازی  این محبوب فراموش شده صدایمان می زند.با این همه گل های همیشه بهار و مرغ های عاشق شایسته نیست که ما در اسارت و تنها و دور از هم ثانیه های فرو رفتن عمر را بشماریم!

 

 یاوری مهربان در وب لاگ من نوشت:

گفتی عشق واژه ای که دیگران و خیلی ها فکر میکنند داستانی است از برای لیلی و مجنون اما مگر عشق فقط به غیر هم جنس است نه ... عشق به خاک عشق به او عشق به هدف و عشق به .. افراط در چیزی که برای من معشوقه ای بی کلام ساخته .. عشق به وطن ... اما عشق عاشق بودن را هم تجربه کرده ام همان عشقی که همیشه در پرده ناکامی ها باقی ماند ....... منظورتان از عشق همان است که تا اسمش میآید نفس ها به شماره می افتد و خواب شیرین شبها را به دید به دور دستها تبدیل میکند و این همان عشقی است که با وجود زندگی ها دوری از او هنوز هنگام آوردن نامش نفسم و سست شدن پاهایم نای برآوردنش را از من میستانند و این پایان راهیست که نمیدانم پایانش کی فرا میرسد .

بی عشق هیچ گاه نزیسته ام و در گرودارش دست و پاها زده ام عشق به وطن به خاطر او یا عشق به او به خاطر وطن ....

کردی از دیارتان
و چشم یاری به فکرهای دستان پر توانتان

|+| نوشته شده توسط سردبیر در یکشنبه دوم مهر 1385  |
  زندگی با اذدحام دستها زیباست
 

    گفتی :عکس ها قدرت کلام را می گیرند!

 گفتم گاهی یک عکس خود مضمون می شود و خود کلام!

گفتی گاهی نوشته ای خود تصویر سازی می کند!

خود عکس می شود!

کفتم راست است!

گفتی خسته ام -

خسته می خواهم از این زندگی پر از کسالت خود را

برهانم! اینهمه نامردمی !

اینهمه شکست!

 تحمل می خواهد - نه ؟

نوشته ات را خواندم. دلم کمی گرفت.

کفتم کارد ی- یانه شمشیری  می خواهی بتو بدهم 

تا خودتت را نفله کنی!

با تعجب گفت: یعنی برای تو مهم نیست که من خودم را بکشم!

گفتم نه!

گفت یعنی تا این حد بی احساسی؟

گفتم بر عکس!

من کسی را دوست دارم که زنده و سر زنده  بماند

نه آنکه از روی ترس از واقعیت بگریزد و

 خودرا  در خاک مخفی کند.

 ترسو ها همیشه کم می آورند!

اگر رنج هست - مبارزه می طلبد

تا آنرا از میان بر داشت.اگر راست میگویی و

 عاشقی باید بمانی تا باهم جهانی سر شار از مهر بانی

 و عشق و عدالت را بنا نهیم.

در غیر اینصورت من تر سوها را دوست ندارم!

ایهنم چاقویی تیزو بران ببینم

گل ها را میکشی یا گل امیدی تازه را میکاری!

ماکسیم گورکی نویسنده بزرگ روسی یک روز نوشت :

در هر لحظه از زندگی باید امید تازه ای داشت.

اکنون می توانی برایم بنویسی تا 

 در کنار هم و باهم جهانی نو بسازیم!

که میدانی یک دست بی صداست!

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385  |
  بن بست

کوچه پشت کوچه و دیوار هم پشت دیوار و تا دلت بخواهد راه! چرخ که میزنی اگر آسمان دست به زیر سرت نگذارد با سر بزمین خواهی خورد! این آبی سالهاست که مرا تکرار می کند و من ترا! اگر نرسیدی زنگ بزن! تا من به تو برسم!

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه سی ام مرداد 1385  |
  که میگویی کی میرسیم؟
      

راست گفتی رسیدن زیباست - اما این جاده تازه آغاز شده است! این شعر می خواهد همراهش را صدا بزند۱ نه ! این دیوار راهمان نمی دهد تا بهم برسیم! نه آلمان شرقی و غربی هم نیست ۱ نه کره ی شمالی و جنوبی هم ندارد!اینجا باورها دیوار شده اند! اینجا تو از خودت فاصله گرفته ای !چونکه فقط خودتت را قبول داری ! هیچوقت فکر کرده ای که در کجای جهان امروز قرار داری ؟ من می خواهم بگویم اگر آزادی ست - باید همدیگر را قبول داشته باشیم۱ با تمامی تفاوت های سلیقه و اندیشه هایمان۱ وقتی میگویی من! می خواهم فریاد بزنم! یک عمر  همین حرف را تکرار کردی و از خودتت هم جدا شدی! حالا بهتر نیست بگویم ما - یکی شویم تا رودخانه دریا را ببیندو قدرت جمع بستن دلها را بیازماید؟ کاری که دیکتاتورها از آن وحشت دارند! عشق تنها در این جهش  معنا می یابد!

|+| نوشته شده توسط سردبیر در یکشنبه هشتم مرداد 1385  |
  زندان شب
 

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را !

                                                           نیما یوسیج

 

که شب است ! و تو در زندانی یقین بودنت را تکرار میکنی! این دل چرا آرام نمی گیرد؟ ما کجای جهان ایستاده ایم! بوی آشنایی اگر بیاید- عشق  تابلوی عبور ممنوع را می بیند! وقتی سر چهار راه شلاق را و باتم را دست لباس آبی پوشی دیدم. یادم آمد که چقدر دوستت دارم و برای با تو بودن  حتی از شلاق هم  مرا باکی نیست!

|+| نوشته شده توسط سردبیر در یکشنبه یکم مرداد 1385  |
  شبهای آزردگی
 

      

            که باید این منحنی را دور زد - یک تکرار خسته کننده و یک

      نگاه دلربا! این چرخ بازیهای بسیار دارد! که اگر بی عبور مهربانی از آن بگذری -

عاقبت بی نشان خواهی شد! گاهی آدما خیلی بهم نزدیک می شوند!

ایکاش سراب امروز جایی  در کوچه پس کوچه های آشنایی نداشت!

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه بیست و چهارم تیر 1385  |
 
 
بالا
<