تبليغاتX
< یاد داشت های من تا رسیدن به ......!
که می نویسم گویا دوباره آغاز می شوم و این تکرار تا آغازی دیگر رهایم نمی کند
 دل نوشته های تنهایی

 

دل  نوشته های تنهایی

 

 ( 10 )

 

ایرج عبادی

 

باز خوانی یادها

 

    دیروز هم گذشت. عروسی بود و شادی های  گنگ ، دوستی که سرورش  را جشن می گرفت. منهم خزیده در گوشه ای ، تماشاچی عزیمت آدمی بسوی آغازی تازه بودم. عروس رویاهای من دور می نماید و تن بوصالم نمی دهد. رقص دلفریب عشق مانده تا آغازی دل فریب داشته باشد و غم را و جنگ را بدرقه کند.صیافت دل در پرواز موسیقی و احساس نا آرام بود. کرشمه ماه هم گاهگاه از میان ابر ها چشم را به نمایش رقص و ابر می کشید.عصر جمعه دلتنگیش با مراسم شادی دوست آرامش می یابد. در دلم جای خالی کسی پر نمی شود. گلدان  گل سرخ روی میز هم از رها شدن نهر خاطراتت نمی کاهد. سهراب به کمکم ما آید:

دوستان من کجا هستند

روزهاشان افتابی باد

 

 در آن عریانی شور و حال حضار با خود زمزمه می کنم:

 

کنار باغ بودی باغ گل داد

دوچشم ناز تو بر نرگس افتاد

گلی چیدم که بوی ناز می داد

دلم یاد نگاههای تو افتاد

خسته و تکیده از بار ایام سر در کوچه های بی خویشی می زنم تا شاید باران دوستی هایی پایدار گونه های خشک هستی را طراوت بخشد.زمزمه های شعری شاید زخم های دلم را التیام دهد. صدایی که بتواند صدای آشنایی باشد.گاهی سکوت چه زشت می نماید ، وقتی می توان با سخن گفتن چراغ آرزویی شگفت را بر افروخت. خویش را باز جسته ام ، دربدر کوی عشق که سالهاست از طلوع سپیده می گوید....

بعد از ظهر فیلم با " گرگ ها می رقصد " را می دیدم. دل به قصه ی طولانی مبارزه انسان می بندم . مبارزه بخاطر زمین ، آب ، استقلال و آزادی . می توان سرخ پوست نبود و در کنارشان دوستی و مهر انسانی را تجربه کرد. می توان جدای از رنگ و مذهب و زبان و اندیشه ناقوس رهایی بشریت در بند را نواخت. در دنیایی که گرگ ها رام می شوند ، جنگ بازیچه ایی رام شدنیست.اگر جنگ طلبان مجهز به فرهنگ بشر دوستی و صلح طلبی شوند. کسی به نام " ایستاده با مشت "  در آن فیلم می تواندعامل پیوند دو نژاد سفید و سرخ باشد. یاد گلهایی می افتم که در مهربانی می شکفند و مانا می شوند. دلم هوای سفر کرده است ، یعنی داروی آرامش بخش دلتنگی های من . دیاز پام نا آرامی هایم. نوش داروی خستگی های نه جسمی که درونیم. داروی خلوت انتطار های به دیدار نرسیده ام. مهم نیست که بهانه سفر چیست؟ گویا سفر برای من شرابیست که رگ هایم گرم می کند. درست مانند سهراب که می گوید:

 چه کسی  بود صدا زد سهراب

کفشهایم کو ؟

غریو بیابانگرد شبها ی بی تویی می شوم و " فریادمشترکی  " شاملو وار ، تا مجنون را که در نبضم می زند آرام کنم.لیلا در آستانه ی شعور آدمی باز می خواندم. می شود صدای مشترک قبیله ی عشق شد تا خورشید را فرا خواند که زودتر طلوع کند.ایا می شود کاری کرد که شعر باهم بودن قامتش یلند تر و دلرباتر شود؟

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 چیزی آنسوی قند

 

احمد خانی شاعر بزرگ کرد

چیزی آنسوی قند

 

ایرج عبادی

 

از بلند ارتفاع بالای آرارات

تا رقص خیال " خانی " 1

که ایستاده

در وسط خیابان

روی سنگ خاطره

اگر صد قر ن خطر مرزهای

نا هموار

کیلومتر را بشمار.....

سی و اندی را !

باز غم اشک  بی نانی

میان نهر چشم های عبور

که  تو با منی

من تاریخ و تو عشق و افسون جاده

یعنی می خواهی قصه ی خواب

" مه م و زین " را  بگونه ای ، اینگونه بنویسی

می خوانیم با واژگان سحر

می خوانمت

با آنچه موسیقی و بال

تا خواندن حادثه ی نگاه تکرار شود

گفتی :  بلند ترین غزل تازه ات را

دوست دارم

گفتم : با مثنوی شیرین  لبانت راه طولانیست

صبح هر روز

صبح بخیر های بی قرار

وشبانگاه

باهم بودن های توامان

و نیمه ها هم که دفتر یاد.....

درین غربت بی خویشی

اتاقی پر شده است

ازهوای نفس و عطر خواستنت

تا ارومیه می چرخم

هستی

دریاچه ی مهر بانی که کم  آب نمی شود

می شود ، شود نشود

اینجا هم

باهم

همان همیشه ی هنوز

تا کجا تابم می دهی

که بی تابیم را

در تاب قاب روی دیوارت ببینی

این سینه هم

که کلیدش را می دانی

بالش آرامشت

حل شده ایم

نه در حساب تفریق ها

در آنچه جمع عسل

 یا در گلناز چشم هایی

نه ، چیزی آنسوی قند عشق

کنار جوی زمزمه ی قناری

راست بگو

بی بگو مگو

بی گردشی به گفتگوی چپ و راست

عجیب نیست!

دوبایزید شهر مرزی ترکیه

4 /6/88

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه هفدهم شهریور 1388  |
 تا عبور از خط آبی و آتش

 

تا عبور از خط آبی و آتش

 

صدایی دیگر در  شعر امروز ایران

 

مسعود زندی

 

تا خلوص همه جا آبی

تا عبور ازآتش

وقتی خیس می شویم

در ترنم رود تنها نیستیم

چیزی آنسوی ارتفاع بودن

یعنی فراتر از بوی ماندن

خواستنت را در من تکرار می کند

ایرج عبادی  تا کنون دوکتاب در زمینه ی شعر بچاپ رسانیده که " خنجری در زخم "در 139 صفحه. نشر ژیار سنندج ، اولین مجموعه اشعارش: شامل شعر های سال 51 تا 73 اوست که در سال 73 به چاپ رسیده است.با سیری در اشعار نیمایی و ویژه گیهای شعر نو آن دور ه ی کشورمان. با نگاهی اجتماعی و هنری به درد مندهای مردم روزگار ما.........


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه دهم شهریور 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

 ( 8)

 

 باز خوانی یادها

 

ایرج عبادی

 

یک باره تنها گشتن در پسکوچه های احساس عبور بال پرنده ای ، یا نفس نسیمی و ناگهان وزش یادی که پیوند جاودانگی مهر را با مهر قرین می سازد. و دریاچه پیغامی ست به حرمت آب و پاکی آیینه که یادگار دیدار های همواره است.

 به کجا می رویم ؟ آنگاه که بودن همسفر لحظه های تلخ هستی ماست. اردک ها ، در جزیزه ی دیدار نرد عشق می بازند. نرد آفتاب مهر بانی را بی توجه به عبور رهروان! ضربان قلبشان در پی نام های آشنایی ست ، تا آشنایی را تکرار کنند. کسیکه از پشت درختهای اقاقیا گذشت و بسوی دست های من آمد ؛ سایه ی سر گردان آرزویی بود که سالهاست با من همسفر  دقیقه های بی باز گشت است.

ترکیدن بغض عشق و آمدن آواز ، صدای دوستی را تکرار می کند. چه نیکو ست با غروری سرشار از مهر به آستانه ی صبح رسیدن و دست خورشید را بوسیدن یعنی نمی شود الفت را انکار نمود.

نمی توانی در کوچه ها ی صاعقه بدنبال زلال آِّبی آّب و آسمان نگردی.نمی توانی غروب را صدا نزنی که صدا نزنی ، صدایت زیباترین نوازش موج نیست.بگاهی که یاد یار تکرار می شود.هر صبحدم قرار سپیده و شقایق گرامی باد آنگاه که قایقی در دریاچه انتظار نگران موج هاست.

دو کبوتر در فاصله ای بدرازی دو شهر و دیداری در تقاطع آبی امید چشم بانتظاز پروازند. کسیکه پنجره ها را می گشاید، پیام آور روشنائیست. کسیکه از امواج گذشت  رویینه تن عشق است.ابراهیم نیستم و سیاوش هم نه که اسطوره ای تازه را بنگارم . من خود آتشم که از شفشان مهرتاآتشفشان مهرتان عبور کرده ام. گرمای واژه های آتشین مرا دریاب. پیچیدن صدا های مبهم در هوایتان ، هوای دلم  را معطر کرده است.دیدن جرقه ای بر کاغذ سپید روز که مهربانی را دیگر گونه تکرار می کند. کتاب " هزار و یک شب " را که مرور می کنم . هزار فریاد و غم ملتم در دلم تکرار می شود.

گلی که به قول نیما بجان کشته ام ، در جاده های خالی نبودن ، پشت ابر های نا پیدایی آرمیده است. می نویسم یاد داشتی که غمنامه ی هستی را به بهاری سبز بدل نماید. باد قاصد بسراغم می آِید.وقتی کتابی ورق می خورد انتظار دیدن مناظر و حرف های تازه ای را داری. وای به آن  روز که بخواهی کتاب بی نظیری را ببندی وپیوند خود را با اندیشه و دانایی قطع کنی.

با خود تکرار می کنم:

 

    نبودی زلف غم را شانه کردم

قرارم سوخت شب را خانه کردم

هزار و یک شبم بی تو سر آمد

نهال اشک را گلخانه کردم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 
 
بالا
<