تبليغاتX
< یاد داشت های من تا رسیدن به ......!
که می نویسم گویا دوباره آغاز می شوم و این تکرار تا آغازی دیگر رهایم نمی کند
 سیار ه ی پر آفتاب

 

 

سیار ه ی پر آفتاب

 

ایرج عبادی

 

          برای مادرم بخاطر تمامی مهربانی هایش

          و تمامی مادران داغدار و رنج کشیده ی کشورم

 

پرند صبح بر بالهای سپیدش

سیال در  روخانه ی عاطفه ای روشن

دل نگران تولد لادن در باغچه

لالایی خوان گهواره جنبان من!

کبوتری که راز اشک را

به یلدای اندوه نگفت

تا سرخی شقاوت دل به آبی ها بسپارد

بگاه ولادتت

آیینه

غزل غزل های عشق را سرود

تا آزادی از رود خانه ی  واژگان زمین وطن

جدا نشود

چلچراغی در قصیده بودن

که ذهن سیاهواره ی یاس را

بذر نور می زد.

فریاد های یاغیمان کم نیاورده اند

مادر

 سحر تبرک خود را از تو

به عاریت گرفت

که دریا

زمزمه ی روشنایی مواج  آب را !

که غمت

باندازه ی تمامی ابر های جهان...

مادر

در کدام سیاره ی پر آفتاب غسل کرده ای

که ستاره ی بخت کودکی

چشم انتظار طلوع تست ؟

شهریور 76

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388  |
 کاته کانی له ده س چوو

 

کاته کانی له ده س چوو

 

ئیره ج عیبادی

 

کات من و

کات تۆ و

ئه ژماری کاته کانی به فێرو چوو

چاره نووس ئیمه ده نووسی

شه رت تاوانی  شیعرو

گۆرانی  تامه زرویی  نه بوو

راسته وایه !

تۆ هه موو چیرۆک و

من هه موو هونراوه

باقه باقه گیانی ئێنسان

له چه مکی خه فه تو په ژاره  ی

ده س به سه ر کراوه دا

تۆ به شوێن وتاری من و

من به شوێن رێگاێکی نۆێ

تا تۆ دوو پات کاته وه!

ئه گه ر هه ستت به گۆرانی ده گه رێ

من و تۆ و ئه وینێکی تازه

و یان

من له برواکاندا بیر ناکێته وه

راوه سته!

که تۆ وا بێت

ئاراسته ی کۆسپ و خه فه ته ویه خسیریت

ئاماژه به ژماردن و

ژه م و ژه نگاوی ژانی زیندانم کرد

ئه گه ر منت پێ خوشه

له جێ ژوانی ئازدی دا چاوه روانتم !

هه ێنی  19 / 4/88

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 شعری از یفتوشنگو شاعر روسی

 

شعری از یفتوشنگو شاعر روسی

 

ترجمه از انگلیسی : ایرج عبادی

 

روس ها آیا طالب جنگند؟

 

بپرس از سر زمینمان دیگر بار

رو سها آیا طالب جنگند؟

پرواز سکوتی

در ارتفاع درختان غان

سکوتی

در زیر درختانی

که آرامگاه سر بازان جوان است

جایی که پسران به جای پدارنشان سخن می گویند

با آموخته هایت

بپرس

روس ها آیا طالب جنگند؟

شهادت بی شمار سر بازان در جهان

آنان فقط وطن خواستنی خود را نمی خواستند

جنگیدند تا جهان شب بیارامد

و هراسناک خوابش آشفته نگردد

و شیون سر ندهد

 خواب شبانه ی نیویورک و پاریس

در آرامش برگ درختان و چراغها

با رویایی آرامش بخش

بپرس

روس ها آیا طالب جنگند؟

جنگیدن را می دانیم

اما تکرارش........ را نه !

سربازان زیادی در جهان

به زمین در غلطیدند

در  وطنشان میدان های جنگ

از کسانی که به سربازان زندگی می بخشند

مادرم

همسرم

بپرس

روس ها آیا طالب جنگند؟

بعد هرگز سئوال خود را تکرار نخواهی کرد!

 

یاد آوری : این شعر را چند سال قبل ترجمه کردم اما با توجه به موزیگری های

دولت روسیه در این روزها آنرا برای خوانندگان خوبم درج کردم.

 شاید روس ها هم آنرا بخوانند و از  اعمال امروزشان 

 در کشور ماخجالت بکشند.

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه بیستم تیر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

 

دل نوشته های تنهایی

 

               ( 9 )

 

باز خوانی خاطره ها

 

ایرج عبادی

 

دلگیرم ، بغضم دارد می ترکد . خیلی ها  اکنون در میان ما نیستند. خیلی ها با نپذیرفتن ستم راهشان جدا شد. خیلی ها از دیار بیگناهان  در زندان اسیر شدند . خیلی ها بخاطر رهایی من و تو  قلمشان شکسته شد. خیلیها  شهید راه  تظاهرات  مردمی شده اند. با دست خالی در مقابل باتوم و اسلحه ایستادند.  کم نبودند. تاریخ جهان از این نازنینان بسیار نوشته است. فیلم هایش بایگانی ست. دلم می خواهد برایشان زیباترین شعر خود را بنویسیم. ولی اندوه مجال سرودنم را نمی دهد. ندایی صدایم می کند 1 تا ندای آزادی سر دهم. از سانسور رنجیده ام. از باتوم از نا دیده گرفتن شدنم بعنوان یک انسان در این سر زمین. از اینکه سا لها بدنبال آزادی و حکومتی مردمی دویده ام  و رنج بسیار دیده ام نگران نیستم. می دانم که طلوع خورشید روشنایی نزدیک است. من و تو یک جا باید ما بشویم. که دارد می شویم. شدن فلسفه ی هستی بودن ماست. چگو نه بودن  سر مشق راه انسان های والا بوده است.

سواره ایلخانی زاده شاعر خوب کرد در شعر عقابش می نویسد:

 

چگون زیستن شرط ارزش های آدمیست

نه

طول عمر ........

 عکس ها و فیلم ها و خاطر ات آدمی گواه رنج های نا گفته ی بشریت ستم دیده است. تفنگ و ارتش و  زوبین و تبر زین و قمه و سپر  و زنجیر نا مردمان نا توانسته ست اندکی از مبارزه انسانها علیه ستم و ظلم حاکمان وقت بکاهد.

ابن رود خانه پراز ماهیان نا آرام ، تا دریا امتداد دارد.در شعری نوشته بودم:

 

فریاد

فریاد

چه امتداد شگرفی .....

اکنون دل نوشته هایم رنگ سرخ دل درد مندان کشورم را گرفته است. من کنار شما ایستاده ام. یکی شدن یک ضرورت تاریخی ست. نوشتن گاهی ساده نیست. سیادت سانسور مجال رها شدنت را کم می کند . مجال خلاقیت های انسانی را می گیرد. ولی باز ما بدنبال راههایی می گردیم تا از تلاش و یارستن نیفتیم. این خاصیت بلوغ فکری انسانهاست.

کار هایت قبل از چاپ سانسور می شود. برای چاپ آثارت باید تن به حذف پاره های تنت بدهی تا بخشی از فریاد هایت را دیگران نیز بشنوند. انقلاب الکترونیکی روی داه است اما هنوز در این سر زمین برای اطلاع رسانی نا رسایی و کنترل وجود دارد. از خود گذشتگی های مردم از دیوار بستن سایت ها و وبلاگ های اینترنتی هم عبور کرده است.توقف معنایش را از دست داده است قرن 21 قرن اینترنت و کامپیوتر و انقلاب روزنامه های مجازیست. هیچ قدرت دیکتاتوری در جهان یارای بستن عقاید مردمش را ندارد. اطلاع رسانی در سطح گسترده ی جهانی پخش می شود. و پارازیت های ضد ماهواره ای آنتی پارازیت خود را خواهد ساخت. تز آنتی تز خود را سامان می دهد. تا سنتز آزادی از لاک خویش سر برون آوردو جهان شمول شود.بفکر جاده ای هستم تا من را زودتر به تو برساند. توچی؟  آیا توهم بفکر آن جاده ی سبز هستی؟

 

 

1-   این مطالب خیلی پیشتر از مرگ ندا آقا سلطان جنگاور بیگناه و  شجاع عرصه تظاهرات انتخابات 88 بدست ناباوران  آزادی کش نوشته شده است. او را  در خیابان امیر آباد تهران نا جوانمردانه کشتند و اکنون سمبل مبارزه تمامی زنان برای دسترسی به حقوق برابر با مردان  و انسان های ستم کشیده ی کشور  سر بلند ماست. !

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه هجدهم تیر 1388  |
 تو ندای قرن ما هستی

 برای ندا آقا سلطان که نامش ماندنی ست

تو ندای قرن ما هستی

 

ایرج عبادی

 

ندا

که ندا می دهد  غرور زنده ی  مرا و ترا

 دست مهربان و  چشم عاشق و جویباری  صمیمی

باخیمه ی  فلسفه و تندیس مویسقی

می گفت رها  : تکرار کن  آبشار آزادی را.....

این چهره ی نشسته در  گلخانه های زمین

افتاده در سطوح بی انتهای خیابان

شتک زده در حیرانی تفنگ یک نا مرد

یعنی مرگ آنچه که می خواست نیست!

نه ، نه

اکنون این صدای ماندنی

ندایی دیگر در راه

که معنای زنده بودن شدن را تکرار می کند

تاریخ می گفت که می دانم :

مرگ هر هنر عشق

پایان آزادی  نوشتن انسان نیست

آسوده نخواهی بود صیقلی  جور !!

 ،  بیا جام زهر که یکی دو تا نیست

تا زنده ایم

این مشت های ارغوانی تازه گره خورده

این فریاد های بی بدیل خواب خونت را می پریشد. !

ترا روشن نوشتم که بدانی رنج ما کم نیست!

 ریزش برگ های گندیده ی  دستار سیاه کار نزدیک تر  !

 تیر ۸۸

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه سیزدهم تیر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

( 6)

ایرج عبادی

 

باز خوانی  یادها

 

برای تو که هچنان می خوانیم......

 

من و چشمان توو آیینه

تو و چشمان من و آیینه

لب دریاچه ی یاد

مرغک آبی من

مرغک آبی تو

بر درخت میعاد.

کسیکه خانه اش را فروخت  عدد چهار را دوست داشت.ماندن  و در کوچه های خاطره گشتن ،  چه واژه ی نا تمامیست بودن. چه تفاوت عظیمی بین دو واژه همگون یافت می شودو دو واژه یعنی بودن یا نبودن. فاصله ی گیج ثانیه ها ، ترا به رود انتظار ی تلخ می خواند.. با سلامی و بدرودی خانه ی سیدخندان تهران را ترک می کنم. دلم گرفته است. خاطرات دوره ی جوانی را رها کردن ، با آنهمه رویا ، بازی های سر نوشت کم نیست. می آیی ، عادت می کنی . دل می بندی و بعد وا نهادن و رفتن.با آنهمه کول بار خاطرات.اکنون بخشی از دلم در تهران ، کرج وسنندج  رها


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

باز خوانی یادها

ایرج عبادی              ( 4)

 

دیشب جهان تاریک بود ،  دل منهم . ستارگان و مهتاب چادر زخیمی را بسر کشیده بودند . و چونان زنان متعصب طالبانی یا القاعده روبند هایشان نقابگونه بر صورت آویزان. وقتی زیبایی ها سیاه می شود. دل منهم به عزاداری لحظه ها می نشیند. می خواستم شعری را در گوش نا شنوای بدی ها زمزمه کنم.و خودکار آبیت را بمن بخشیدی تا برایت بنویسم. ستاره یادتت تا صبحدم همسفرم بود خودکار در دستانم آرام نداشت. خودکارت در احساسی کاری  همراهیم می کرد. می دانستم که شعرهایم را دوست داشتی و با خود زمزمه می کردی. میدانستی که سالهاست دارم می نویسم و این قصه تمامی ندارد. هیچکس نمی توانست در مقابل این شور و سر مستی تاب بیاورد. می خواستم چراغ فردا را روشن نگهداری تا حقیقت هستی نبض واژه های ما آشکارتر شود.

می آیم سیگار  غم های دود نشده ام را روشن می کنم. سر زمینی سبز را نشانم می دهی تا آنرا ترسیم کنم! بوی دریا مستم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه پنجم تیر 1388  |
 په نجه ت بێ ده نگ

 

 

 

په نجه ت بێ ده نگ

 

 

 

ئیره ج عیبادی

 

ئه و هه موو رێگا که م نه بوو

جاده تا تۆ

تۆ تا ئه و په ره ی خۆ شه ویستی

من تا تۆ

تا گه یشتن به لوتکه ی بروا

با

ده مسورێنێته وه

له نێو خوله کانی یاد دا

گه ر ده نه کان

ئارام ئارام

تا قوژ بنی دۆلی ئاسۆ

بانگی که له شێر ده که ن

به یانی

ئالۆز و پڕ له دڵه خۆر پێیه

زیندانی وشه کانم

زۆر دڵتنگن

سه فه رێکی بێ بن

به دووای کۆچی سه ر به ستی ده فرێ

باڵ باڵی

هه نگوێن و خه یاڵ و په ره سیلکه یه

کورت ، کورت

ده خوێنن

که م نه بوو ، نا

تۆ و ئاواز و ئامرازی بێ تۆیی

من و شه رابی فرین و هه ناسه

په نجه ت بێ ده نگ و

ده ستم هاوار و شمشاڵی کاته کان

ئێستا ئاگادار نێت

سمفۆ نیای ئه وین و رزگاری

ده ستی پێ کردووه !

25 /3/88   تاران

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه چهارم تیر 1388  |
 چرا؟

 

دیکتاتورها یک شبه فرو می ریزند

 

سر شب ، سر قتل و تاراج داشت

سحرگه ، نه تن سر ، نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفری

نه نادر به جا ماند و نه نادری

بنازم من این چرخ پیروز را

پریروز و دیروز و امروز را

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه یکم تیر 1388  |
 
 
بالا
<