
مینی مالیسم
همین نزدیکیها
ایرج عبادی
مرد ازجا بر خواست . آرام نداشت. بیقرار اینسو و آنسوی
جاده ها را می پیمود. مانند دیروز دلش هوای عشق کرده بود.
زن گفت : کسی آمده است تا از قله های تنهایی من بالا برود!
مرد گفت : پرواز من با بالهای تو
پرواز تو با بالهای من
شهر ممنوع آنها را باهم نمی خواست. از نیمه راه قله که پایین آمدند.
دو رخ سباه و سفید از صحنه ی شطرنج جدا شدند تا کلمه ی عبور ممنوع
را از چهر ه ی قصه شان پاک کنند. سه روز هوای عشق ، همراه موج و
پرواز مرغ های دریایی قلب آنها را بیشتر بهم پیوند داد.
قبل از اوج دوباره زن گفت : منتظر باش زنگ می زنم !
شماره ها از دفتر پر کشیده بودند و آدرس هم گم شده بود.
زن به شهر دیگری کوچید و مرد آنرا به فال نبک گرفت.
مرد مرتبا" باطری موبایلش را شارژ می کرد و چشم انتطار دیدار یار بود.
تا راه صعود از قله را دو باره آغاز کنند.
مرد بعد از 2 سال به نزدیک شهر کوچکی در چند کیلومتری شهر بزرگ زن رسید.
و آنجا موقت اقامت کرد. بوی نفس معطر دیدار و هوای نسیم بارانی رهایش نمی کرد.
هوای عشق داشت. ادامه ی قصه ی حرکت و تعییر صدایشان می زد.
|
+| نوشته شده توسط
سردبیر در سه شنبه پنجم خرداد 1388
|