تبليغاتX
< یاد داشت های من تا رسیدن به ......!
که می نویسم گویا دوباره آغاز می شوم و این تکرار تا آغازی دیگر رهایم نمی کند
 ......شکاو

 

......شکاو

 

ئیر ه ج عیبادی

 

به فر و باران

 باران و به فر و تۆ

به فراوی چاوانی مانگ

  شه و  زه نگ که ر ده کا

باو و بۆ ران و عه شق

سێلاو به رێوه!

زریانی کاته کانی سێ داره

تێ ده شکێ

و مڵ هۆری شه قامه کان

تێ ناگا

شه پۆ ڵانی دڵی تۆ و من و رۆبار

ته واو نابین!

زه مان بۆ نا پیاوان سه ر و خوار ده نووسێ

چرۆ یه ک

ده بێ به

چرا و

چرا

ده بێ به

چه م و

 چه م ده بێ به چه م خانه و

به چاوانی شه وا

هه زاران شه م دا ده گیر سینێ

یاسای گه ڵا سووتان

په ره په ره

له کانیاوی کانیه سووره کان ده سووتێ

رۆژ به دوای رۆژ

ئه ستێره شه و چؤل نا کا و

پاڵ ئه داته رۆناکییه کانی  شیعر و مۆسیقای

هاواره به زه کان

شه و ره بییه کانی بێ وچانی  مێژو

جڵ به باڵای شۆره سواران ده خوِِِ ِێنن

گزنگی رۆژ

له رێگای تنگانه ی کاته کاندا

بتی شکاو به جێ دێلێ !

27/8/88

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 چاپ کتاب تازه ی من

دوستان و عزیزانم :

 

تا عبور از خط آبی و آتش

 

دومین مجموعه اشعار اینجانب چاپ شد.

دوستان و علاقمندان می توانند از کتاب فروشهای زیر آنرا تهیه نمایند:

تهران : نشر مرکز  خیابان فاطمی   - نشر پیشگام  و انتشارات پارسیان روبروی دانشگاه تهران

کرج : شهر کتاب   نزدیک چهار راه طالقانی  - نشر سروش خیابان اصلی گوهر دشت

همدان : کتاب فروشی ایران زمین خیابان پاستور  و کتاب فروشی ناصر خسرو چهار راه شریعتی

سنندج : کتاب فروشی فرهنگ  و کتابفروشی کلام خیابان ششم بهمن

و کتاب فروشی شهر کتاب مجتمع کردستان  -

کتاب فروشی کالج مجتمع تجاری کردستان -

 کتاب فروشی مهرگان پاساز هورام چهار را شریف آباد

چهار راه شهدا : کتاب فروشی امیر کبیر دو کتاب مجموعه شعر اینجانب

ا- خنجری در زخم

۲- تا عبور از خط آبی و آتش

 

لطفا اطلاع رسانی کنید

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

دل نوشته های تنهایی

 

باز خوانی یادها

(  21 )

ایر ج عبادی

 

 دوستی عزیز ،برایم نوشت : که رفته است کهریزک و در غم سالمندان و معلولین گریسته است. اسم این محل و زندانش ،احساس دو گانه در من ایجاد کرد. هنوز به خاطر فجایع و بعد تعطیلی آن خیلی ها داغدار هستند. چه عکس های زیبایی که با اندوه و شگفتی در دوربینش نشسته بود ، باید بگویم : دست مریزاد. راستش چه آتشی در دلم به پا کرد که این نوشته محصول آنست.مهربانی و نگاه  او را در عکس هایش بیشتر می خوانم ! و یادداشتی که مملو از لحظه هایی انسانی و پر  عاطفه اش بود.آنان که خیرند ، بگذار عزیز بمانند. اما جان من ! درد های ما به هزار و چند نفر بر نمیگردد. دردما که یکی دو تا نیست. چند میلیون معلول که شاید میلیون و بیشتری از  آدمهای ناقص و نا تمام ، محصول  8 هشت سال جنگی بی حاصل. آنهای دیگر هم  نقص های فیزیکیشان ارثی و در گیر شرایطی نا خوشایند مانند سو تغذیه ، فقر و هزار کوفت و زهرمار دیگر اجتماعی! سالمندان هم که کم نیستند. پرسش اینست ، که نقش دولت در این امر  مهم چیست؟ چقدر با تو گریه کردم. احساس تلخی در دلم ریشه گرفت. این نامها ، نام هایی شکسته شده ی کسانی بود که بخاطر شکنجه وتجاوز به معترضان انتخابات بعد و قبل آز آن  ، دفرمه شده ، شاید مهمانان  بعدی این دیار فراموش شده ، که در ذهنم  تمام قد جای گرفته است. منکه رای ندادم ،  اما اکنون حادثه ای دیگر را در پیش رو میبینم و در کنارشان بیعدالتی زمینیان و آسمان نشین ....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 بیداری یا خواب

 

بیداری یا خواب ؟

ایرج عبادی

چرخیدن سردی دستم را میگیری

می چرخانیم

چرخ

چرخ

چرخ

گرم می شوم

با گرمی تن گلبرگ های پروانه

در انکسار شعاع آفتابی شوق

اینجا

طواف شعله و شب و شراب

بیداد می کند

دستی به رهزنی پرتقال که می نشیند

آغوش سبز کبوتر ترک می خورد

باغبان بوسه را سر گریز و جنگ نیست

خواب

خواب

خواب ارغوانی عشق

واهمه را

به درگاه دانه های چشم براه سپیده که میبرم

بیدار میشوی

راهپیمایی بزرگ حادثه

در آنسوی رودخانه صدایت می زند

انگار پشت درهای بسته ی فریاد های دیروز

صبحی تازه در سرود رنگهای متفاوت پاییزی

منتظر

تنفس لحظه های تردید زندانی ست!

9/8/88 سنندج

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه نهم آبان 1388  |
 نقدی بر اشعار ایرج عبادی

نقدی بر اشعار ایرج عبادی

در کتاب تا عبور از خط آبی و آتش

پرستو ارسطو

1-
چاپ کتاب استاد و دوست فرهیخته ام جناب ایرج عبادی را به ایشان ، شاعران وشعردوستان شادباش میگویم اگر لطف تقدیرم نبود شاید با اشعار عبادی نازنین و شاعرانگی هایش آشنا نمیشدم.
ایرج عبادی از چهره های معتبر شعر معاصر است خبر ندارم که چند شعر در طی زندگی فرهنگی/ ادبی پر بار خود نوشته است ومهم هم نیست چون تعدادو کثرت شعری او نمیتواند علت محبوبیت و اشتهار او باشد کیفیت و زیبایی زبان اوست که بر همه چیز می چربد.
درسروده های او به رمانتیسمی برمیخوریم که چون حریری نازک ونا مریی به دور واژه ها و جمله ها می پیچد بی آنکه خواننده این هاله ی لطیف پرنیانی را لمس کند این ویژگی در اغلب اشعار او برای خواننده حس لذت بخشی تدارک می بیند .
فضای زیبایی از عشق به انسان و طبیعت عشقی متعادل و عاری از عاطفه ای پوپولیستی و افراطی همان رمانتیکی که توصیف آن رفت.

کنار باغ بودی باغ گل داد

دوچشم ناز تو بر نرگس افتاد

گلی چیدم که بوی ناز می داد

دلم یاد نگاههای تو افتاد


زبان شعر او آنقدر معتدل نرم است که حتا وقتی روح شاعرانه اش بر آشفته است و بندهایی تند ورادیکال(از دیدگاه معنایی ومفهومی) میسراید باز آرامشی شگرف در شعر موج میزند.

2-
باران و باز باران و

ب

ا

ر

ا

ن

گلوله ُ

با پرواز تو در زیر چتری

که با من

انتطار می کشد

می خواهی بپری ، هر جا که دوست داری

منتظرم

این آغوش و آن فریاد و

همه ی لحظه های مقاومت عشق

یعنی بال زدن ها را نمی شود

دستبند زد و به پشت میله ها انداخت!

گفتم : اکنون بالی در بازو و

تو در ستایش پله کانی که تا بالاها میبرتت

همراه صدا می شود

افتادن صخره های شب و شب پرست و

شبنامه

در رودخانه می گردد.

باتوم در پوتین خیابان کم آورده است!

او زیبایی شناس است در تصاویرشعر اش زندگی به رنگ رنگین کمان جاری و زبانش ساده وصمیمی است.
البته گویا فراموشم شده که در محضر ادیب منتقد جناب دکتر بیژن باران با این قلم پردازی زیره به کرمان آورده ام . با پوزش از ایشان باید اذعان داشت که با ابزار دانش وهنر تفسير , تحليل و تاًويل گره های ناگشودنی متون ادبي,و شعر را با هر نوع يچيدگی به شیوایی منحصر بخود ایشان بازگشایی میکند ولذت درک مفاهیم را برای مخاطب امکان پذیر می سازد.
جناب باران شم ظریفی در شناخت حقيقت هنری اثار ادبی داردو ارزش هاي نهفته را عیان میسازد .تفکیک ارزشمندی وضد ارزشها تخصص ایشان است.
ببخشید که دور برداشته ام باز یادم رفت که کجاهستم!

بادرود واحترام به شاعر زیبایی ها و ناقد زیبایی شناس.
.

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 نقدی بر کتاب تا عبور از خط آبی و آتش
 نقد تا عبور از خط آبی و آتش

 

  نوشته : دکتر بیژن باران

http://bejanbaran.blogfa.com/

سه کتاب

این ماه از 3 شاعر خوب 3 کتاب شعر از 3 شهر عزیز عز وصول ارزانی بخشیدند:

1-    ایرج عبادی، تا عبور از خط آبی و آتش، سنندج

2-    ناهید سرشکی، شطرنجهای بی پرنده، کرج

3-    کامبیز منوچهریان، مختصات خاص، همدان

بقول دکتر کریمی حکاک، استاد ادبیات فارسی دانشگاه مریلند، شاعران کتاب دار امروز فارسی تا 12 هزارند؛ بنا بر تخمین بنده از روی بلاگها و پایگاههای ادبی شاعران فارسی زبان امروز تا 70 هزارند. در دهه 40 شاعران ایران چند 100 تا بیشتر نبودند. این تزاید کهکشانی در تعداد شاعران فارسی زبان شعر را به فردیت نزدیک کرده است. مانا آقایی در کتاب اخیر خود در باره شاعران زن ایرانی بیش از 800 نفر را شماره کرده است. لذا چالش نقد شعر فارسی معاصر بخوبی دیده می شود. ایا میتوان اثار 12تا 70 هزار شاعر فارسی گو را طبقه بندی کرد؛ سبکهای آنها را تشخیص داد؛ ابداعات آنها را رده بندی کرد؛ رابطه آنها را با فرهنگ محیط شان تبیین کرد؛ ویژگیهای فردی آنها را دریافت؛ مناسبات ادبی آنها را باهم، با گذشته، با اقوام/ زبانهای دیگر فلات، با مشاهیر ادبی غرب/ شرق ارزیابی کرد؛ تاثیر آنها را بر ادبیات آتی پیش بینی کرد؛ سهم آنها را در ادبیات جهانی تخمین زد؟ 

شعر عینیت فکر فرد در فرهنگ محیط اوست. دنیای مجازی امروزین وسعت ادبی هر کشوری را از مرزهایش به بیرون امتداد می دهد. از این رو کجا بودن مطرح نیست بلکه چه گفتن مورد غور است. این 3 شاعر نمونه استعداد، خلاقیت، پویش، مدرنیته، نوآوری اند. دید مثبت آنها به زندگی و فردا، آنها را در حیطه شعر تعهد ورای خویش قرار داده. شعری که در ابعاد تاریخ در برگیرنده زرتشت، ویرژیل، ناصرخسرو، حافظ، یزدی، نیما در بعد جغرافیا با لورکا، نرودا، برشت، ریتسوس، حکمت، محمود، سلطانپور، شاملو، فروغ مزین شده. شاعر بجز گفتن شعر، مطالعه شاعران دیگر، بررسی مقولات شعری، نیاز به مراوده با دیگر شاعران دارد. عالیترین شکل این مراوده نویسش نقد آثار دیگر شاعران گذشته، حال و غربی می باشد. در گذشته من نقدهایی در باره کتب شعر نیما، فروغ، اخوان، شاملو، رابرت فراست، تام مکفی، واقدی،  وحید ضیایی، رضا کردبچه، میثم ریاحی، تیرداد راد، پگاه احمدی، شیدا محمدی، شهلا آقاپور در بلاگها نشر دادم؛ یادداشتهایی هم در باره مانا آقایی، مهرداد فلاح و دیگران دارم . این 3 شاعر و 3 کتاب آنها بمرور در بلاگ بنده معرفی و نقد می شوند.

1- مجموعه شعر سپید: تا عبور از خط آبی و آتش

کتاب مجموعه شعر فارسی 140 صفحه اي، تا عبور از خط آبی و آتش، اثر ایرج عبادی را نشر فرآگاه کرج در 1388 عرضه کرد. روی جلد آن، نقاشی عاطفه برانگیزی با رنگهای قوی استوایی، پرتره سر انسان، از نقاش و شاعر معاصر ناهید سرشگی است. عبادی تجارب چند زبانی و سفر به مناطق دیگر را خلاقانه و پرتوان در ژانرهای ادبی بکار میبرد. برای تهیه این کتاب با اشعار سپید تغزلیش می توان با ایمیلهای زیر تماس گرفت: faragah777@yahoo.com و  irajeb2001@yaoo.com

در پایگاه شعری او http://www.irajebadi.blogfa.com/  آمده: ایرج عبادی در سال ۱۳۳۷ در سنندج متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه ی خود را در سنندج، مشهد، شیراز، تهران به اتمام رسانید. از مدرسه عالی پارس لیسانس زبان انگلیسی گرفت. مدتی در هندوستان برای تحصیل در دوره فوق لیسانس اقامت کرد. مدت ها مدرس زبان انگلیسی در مراکز پیش دانشگاهی، دانشگاه آزاد، سازمان مدیریت صنعتی سنندج بوده است.

عبادی غیر از شعر در زمینه های نقد و برسی اشعار، ترجمه متن های گوناگون از کردی به فارسی، از انگلیسی به کردی و بلعکس فعالیت داشته و دارد. مدت 9 سال مسئول انجمن فرهنگی – هنری و ادبی مولوی کرد سنندج بود. چند سالی مدیر مسئول نشریه ی داخلی تافگه انجمن ادبی مولوی و دو سال مسئولیت سر دبیری هفته نامه ی ئاسو را در سنندج، نيز به مدت دو سال سر دبیری هفته نامه ی کرفتو را در سنندج به عهده داشت .

از ایرج عبادی تا کنون ده ها مقاله، نقد، ترجمه در کنار اشعارش در نشریات محلی و کشوری نشر شده. این نشریات دربرگیرنده سروه، آیینه، سیروان، در آستانه ی فردا، ماهنامه ی مهاباد، تافگه، آسو، کرفتو در ایران؛ ئاسو، کردستان ریپورت، سایر نشریات در کردستان عراق اند. تاکنون 3 مجموعه شعر او به نام خنجری در زخم، تا عبور از خط آبی و آتش به فارسی، زام و کانی به کردی به چاپ رسیده اند. کتاب دیگر او بنام گذری بر انجمن ادبی مولوی کرد سنندج زیر چاپ است.

شعر عبادی شعری فراتر از فرد است در برگیرنده خوبیهای جهان در تاریخ و جغرافیاست. او احترام بزرگان را دارد؛ به محیط دلبند است؛ به انسان مهر میورزد. عبادی نسیم انسانی و عشق است بر کویر لوت امروزین. او صدای عشق از اعصار گذشته است که در زمانهای آینده طنین خواهد داشت. علاقه به موسیقی، سلیقه او در آرایش بلاگش با رنگها و عکسها، دوستی او با انسانهای دیگر، شعر اورا غنی و فضای درونی آنرا اعتماد پذیر و قابل تنفس می کند. او صدایی در فلات است که طنین صدای تاریخی آنست برای عشق به زندگی انسانها. این صدا در جهان بسیار شنیده شده و می شود. او از محو آثار زیبای گذشتگان رنج میبرد؛ می کوشد آنها را در دسترس همگان قرار دهد تا مانایی آنها را برای اخلاف تضمین کند.  این همان رنج سترگ دهخدا، هدایت، صمد بهرنگی بود که فرهنگ را بقا بخشند.  

شعر او از شعر خودشیفتگان تنخواه کاملن متمایز است. توان او در عینیت دادن به استعداد و آرمان انسانیش شگفت آور است. او فردیت و خصایص مجیط خود را پیروزمندانه با تعهد به انسانهای دیگر در آمیخته؛ شعرش ورژن مدرن حافظ و مولوی، 2 انسان جهانی فارسی زبان، می باشد. با شعر اوست که خواننده هوای پاک کوهستانهای باختری فلات را استشمام می کند. با شعر اوست که خواننده در می یابد که گنجشگ کوچک محلی نماد زندگی برای همه می شود.  

با صبحی شبنم زده/ از جاده ی شفاف مهر گذشتیم../ نگاه می کنم!/ پونه مهربانی تنهاست. ص -9 .  شراع کشتی عشق را/ تا جزیره ی دیدار می کشم. ص 16. اوج این احساس پیروزمندانه در شعر حماسی قوی سپید شعرهای من بدام کلام افتاده. ص ۲۵.

شعر عبادی نثری است نزدیک به زبان محاوره. این شعر با تصویرهای بدیع تحت تاثیر زیباییهای طبیعی کوهستانی کردستان بخوبی بدام کلام افتاده؛ بخواننده القاء می شود. صمیمیت او از لابلای جملات چون دست دوستی بسوی خواننده دراز شده- برای فشردن و ترابری حس انسانی. او مرگ یک گنجشگ کوچک و ظریف را همانقدر پاس میدهد که یک شخصیت فرهنگی بزرگان معرفت و ادب را. هارمونی انسان و موجودات دیگر محیط او توازن ایده آل اوست. شاید روزی خواهد رسید که این آرزوی سترگ انسانهای آگاه جهان بواقعیت به پیوندد؛ تا صلح در جهان حاکم شود. بقول برشت در نیم سده پیش: ما که می خواستیم جهانی/ پراز مهربانی بنا نهیم،/ خود نتوانستیم/ مهربان باشیم!  

عبادی نه فقط اثار کلامی خود را اشاعه می هد.  بلکه در www.aweneeme.blogfa.com  آثار فرهنگی، هنری، ادبی دیگران را ترویج می کند. او با این خدمت فرهنگی نشان می دهد که اثر ادبی متعلق به جامعه انسانی است؛ آینه ایست که لحظات چندی از محیط فرد را بازتاب میدهد؛ صداهای دیگر انسان را پزواک می دهد. عبادی از خودشیفتگی من ام های تنانه فردی گریخته تا به ما، جامعه انسانیت جهانی، برسد. در من او انسانی هوشیار و ناشکیبا به ستم ایام قرار دارد. او عامل ذهنی است که در محیط روشنایی بخش می شود؛ مانایی و گسترش می بابد. بقول حافظ ثبت است بر جریده عالم دوام ما. ارتقای فرهنگی نه فقط با آثار یک شاعر بلکه با طیف گسترده آثار دیگران اتفاق می افتد. در این پایگاه آثار ادبی عراق، ترکیه، افغانستان هم میتوانند ترویج شوند. این کمکی به درک سرنوشت مشترک در خاورمیانه میکند.

|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

 

 

(20)

 

باز خوانی یادها

 

ایرج عبادی

 

آفتاب آمده بود لب بام و خورشید خانم برای سرک کشیدن به داخل اتاق مطالعه ی من بی تابی میکرد. احساس میکردم که او هم از شور و شوق مردم پیرامونم به وجد آمده است، همانگونه که بازی بی انتهای قلمم.  داشتم کتاب : "بی پرده با آفتاب "  نوشته ها و یاداشت های نقاش نامی کشورمان هانیبال الخاص را می خواندم. مردی از تبار آشوریان ستم کشیده ی این دیار ، مانند کردها ، بلوچ ها ، آذری ها ، ترک ها ، عربهای ایرانی و لرها.میشود نقبی به محرومیت سایر ادیان و مذاهب هم زد، سنی ها ، رزدشتیها ، یهودی ها ، بهایی ها و  آرامنه  که نگویند، ملیت های ایرانی را با ادیان ایرانی قاطی کرده ای. یاد داشت های الخاص در سه مجالد تنظیم گردیده که جلد اولش را دوستی عزیز که شاگردو دانشجوی او بوده است و مهری دردلش نسبت به او و خوردک احساسی از مهربانی هم به من ، برایم آورد. نمی دانم کتاب به دلم نچسپید،


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 

دل نوشته های تنهایی

 

باز خوانی یاد ها

 

 ( 11 )

 

ایرج عبادی

 

  امروز روز زن است. چند روز زن را باید اینجا و آنجا شمرد تا حس خود خواهی حضرات تسکین یابد؟ می شود گفت این بهانه ها را باید از دفتر یاد بود انسان زدود. انسان زن یا مرد ندارد. برابری روز همه است. فریب کاری را باید دور ریخت. هر روز به بهانه ای مردم را سرگرم کردن  و تکریم روزی  ویژه و هزینه ای تحمیل به مردم، آنهم برای جوری حنس سیاست های فشار و سر کار گذاشتنشان.

نوشتن مانند نفس کشیدن برایم عادت شده است. دیدن نا بکاری هاهم عادتی دیگر. گشتن در برهوت تبه کاران هم عادتی دیگر و مکاشفه ی ریا کاری هایشان.برای بعضی ها ندیدن و یا دیدن و خود را به نادانی زدن عادت است که به قول برتولد برشت " تبه کاریست " سمت باغ  آرزو کجاست؟ از کدام جاده باید رفتن را اغاز کرد ؟ پیچ شاهراه رسیدن به نرسیده ها در کجای این شهر قرار دارد؟از بازی های زمانه و آدم هایش سخت رنج می برم. خط سر نوشت و ادامه راه رهروان این راه طولانی در کجا منتظر مانده است؟ آنچه که زیباست زندگی ست ، آنرا باید باهم ساخت.خود را هم . فردا و امروز را هم. کسی هست که عشق را انکار کند ؟ انچه که تمامی هستی انسان را برای شدن و بودن رقم می زند.

روزگاری می اندیشیدم .....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 باز.....با

 

باز.....با

 

ایرج عبادی

 

باران و باز باران و

ب

ا

ر

ا

ن

 گلوله ُ

با پرواز تو  در زیر چتری

که با من

انتطار می کشد

می خواهی بپری ، هر جا که دوست داری

منتظرم

این آغوش و آن فریاد و

همه ی لحظه های مقاومت  عشق

یعنی بال زدن ها  را نمی شود

دستبند زد و به پشت میله ها انداخت!

گفتم : اکنون بالی در بازو و

تو در ستایش پله کانی که تا بالاها میبرتت

همراه صدا می شود

افتادن صخره های شب و شب پرست و

شبنامه

در رودخانه می گردد.

باتوم  در پوتین خیابان کم آورده است!

30/6/88

|+| نوشته شده توسط سردبیر در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل  نوشته های تنهایی

 

 ( 10 )

 

ایرج عبادی

 

باز خوانی یادها

 

    دیروز هم گذشت. عروسی بود و شادی های  گنگ ، دوستی که سرورش  را جشن می گرفت. منهم خزیده در گوشه ای ، تماشاچی عزیمت آدمی بسوی آغازی تازه بودم. عروس رویاهای من دور می نماید و تن بوصالم نمی دهد. رقص دلفریب عشق مانده تا آغازی دل فریب داشته باشد و غم را و جنگ را بدرقه کند.صیافت دل در پرواز موسیقی و احساس نا آرام بود. کرشمه ماه هم گاهگاه از میان ابر ها چشم را به نمایش رقص و ابر می کشید.عصر جمعه دلتنگیش با مراسم شادی دوست آرامش می یابد. در دلم جای خالی کسی پر نمی شود. گلدان  گل سرخ روی میز هم از رها شدن نهر خاطراتت نمی کاهد. سهراب به کمکم ما آید:

دوستان من کجا هستند

روزهاشان افتابی باد

 

 در آن عریانی شور و حال حضار با خود زمزمه می کنم:

 

کنار باغ بودی باغ گل داد

دوچشم ناز تو بر نرگس افتاد

گلی چیدم که بوی ناز می داد

دلم یاد نگاههای تو افتاد

خسته و تکیده از بار ایام سر در کوچه های بی خویشی می زنم تا شاید باران دوستی هایی پایدار گونه های خشک هستی را طراوت بخشد.زمزمه های شعری شاید زخم های دلم را التیام دهد. صدایی که بتواند صدای آشنایی باشد.گاهی سکوت چه زشت می نماید ، وقتی می توان با سخن گفتن چراغ آرزویی شگفت را بر افروخت. خویش را باز جسته ام ، دربدر کوی عشق که سالهاست از طلوع سپیده می گوید....

بعد از ظهر فیلم با " گرگ ها می رقصد " را می دیدم. دل به قصه ی طولانی مبارزه انسان می بندم . مبارزه بخاطر زمین ، آب ، استقلال و آزادی . می توان سرخ پوست نبود و در کنارشان دوستی و مهر انسانی را تجربه کرد. می توان جدای از رنگ و مذهب و زبان و اندیشه ناقوس رهایی بشریت در بند را نواخت. در دنیایی که گرگ ها رام می شوند ، جنگ بازیچه ایی رام شدنیست.اگر جنگ طلبان مجهز به فرهنگ بشر دوستی و صلح طلبی شوند. کسی به نام " ایستاده با مشت "  در آن فیلم می تواندعامل پیوند دو نژاد سفید و سرخ باشد. یاد گلهایی می افتم که در مهربانی می شکفند و مانا می شوند. دلم هوای سفر کرده است ، یعنی داروی آرامش بخش دلتنگی های من . دیاز پام نا آرامی هایم. نوش داروی خستگی های نه جسمی که درونیم. داروی خلوت انتطار های به دیدار نرسیده ام. مهم نیست که بهانه سفر چیست؟ گویا سفر برای من شرابیست که رگ هایم گرم می کند. درست مانند سهراب که می گوید:

 چه کسی  بود صدا زد سهراب

کفشهایم کو ؟

غریو بیابانگرد شبها ی بی تویی می شوم و " فریادمشترکی  " شاملو وار ، تا مجنون را که در نبضم می زند آرام کنم.لیلا در آستانه ی شعور آدمی باز می خواندم. می شود صدای مشترک قبیله ی عشق شد تا خورشید را فرا خواند که زودتر طلوع کند.ایا می شود کاری کرد که شعر باهم بودن قامتش یلند تر و دلرباتر شود؟

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 چیزی آنسوی قند

 

احمد خانی شاعر بزرگ کرد

چیزی آنسوی قند

 

ایرج عبادی

 

از بلند ارتفاع بالای آرارات

تا رقص خیال " خانی " 1

که ایستاده

در وسط خیابان

روی سنگ خاطره

اگر صد قر ن خطر مرزهای

نا هموار

کیلومتر را بشمار.....

سی و اندی را !

باز غم اشک  بی نانی

میان نهر چشم های عبور

که  تو با منی

من تاریخ و تو عشق و افسون جاده

یعنی می خواهی قصه ی خواب

" مه م و زین " را  بگونه ای ، اینگونه بنویسی

می خوانیم با واژگان سحر

می خوانمت

با آنچه موسیقی و بال

تا خواندن حادثه ی نگاه تکرار شود

گفتی :  بلند ترین غزل تازه ات را

دوست دارم

گفتم : با مثنوی شیرین  لبانت راه طولانیست

صبح هر روز

صبح بخیر های بی قرار

وشبانگاه

باهم بودن های توامان

و نیمه ها هم که دفتر یاد.....

درین غربت بی خویشی

اتاقی پر شده است

ازهوای نفس و عطر خواستنت

تا ارومیه می چرخم

هستی

دریاچه ی مهر بانی که کم  آب نمی شود

می شود ، شود نشود

اینجا هم

باهم

همان همیشه ی هنوز

تا کجا تابم می دهی

که بی تابیم را

در تاب قاب روی دیوارت ببینی

این سینه هم

که کلیدش را می دانی

بالش آرامشت

حل شده ایم

نه در حساب تفریق ها

در آنچه جمع عسل

 یا در گلناز چشم هایی

نه ، چیزی آنسوی قند عشق

کنار جوی زمزمه ی قناری

راست بگو

بی بگو مگو

بی گردشی به گفتگوی چپ و راست

عجیب نیست!

دوبایزید شهر مرزی ترکیه

4 /6/88

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه هفدهم شهریور 1388  |
 تا عبور از خط آبی و آتش

 

تا عبور از خط آبی و آتش

 

صدایی دیگر در  شعر امروز ایران

 

مسعود زندی

 

تا خلوص همه جا آبی

تا عبور ازآتش

وقتی خیس می شویم

در ترنم رود تنها نیستیم

چیزی آنسوی ارتفاع بودن

یعنی فراتر از بوی ماندن

خواستنت را در من تکرار می کند

ایرج عبادی  تا کنون دوکتاب در زمینه ی شعر بچاپ رسانیده که " خنجری در زخم "در 139 صفحه. نشر ژیار سنندج ، اولین مجموعه اشعارش: شامل شعر های سال 51 تا 73 اوست که در سال 73 به چاپ رسیده است.با سیری در اشعار نیمایی و ویژه گیهای شعر نو آن دور ه ی کشورمان. با نگاهی اجتماعی و هنری به درد مندهای مردم روزگار ما.........


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه دهم شهریور 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

 ( 8)

 

 باز خوانی یادها

 

ایرج عبادی

 

یک باره تنها گشتن در پسکوچه های احساس عبور بال پرنده ای ، یا نفس نسیمی و ناگهان وزش یادی که پیوند جاودانگی مهر را با مهر قرین می سازد. و دریاچه پیغامی ست به حرمت آب و پاکی آیینه که یادگار دیدار های همواره است.

 به کجا می رویم ؟ آنگاه که بودن همسفر لحظه های تلخ هستی ماست. اردک ها ، در جزیزه ی دیدار نرد عشق می بازند. نرد آفتاب مهر بانی را بی توجه به عبور رهروان! ضربان قلبشان در پی نام های آشنایی ست ، تا آشنایی را تکرار کنند. کسیکه از پشت درختهای اقاقیا گذشت و بسوی دست های من آمد ؛ سایه ی سر گردان آرزویی بود که سالهاست با من همسفر  دقیقه های بی باز گشت است.

ترکیدن بغض عشق و آمدن آواز ، صدای دوستی را تکرار می کند. چه نیکو ست با غروری سرشار از مهر به آستانه ی صبح رسیدن و دست خورشید را بوسیدن یعنی نمی شود الفت را انکار نمود.

نمی توانی در کوچه ها ی صاعقه بدنبال زلال آِّبی آّب و آسمان نگردی.نمی توانی غروب را صدا نزنی که صدا نزنی ، صدایت زیباترین نوازش موج نیست.بگاهی که یاد یار تکرار می شود.هر صبحدم قرار سپیده و شقایق گرامی باد آنگاه که قایقی در دریاچه انتظار نگران موج هاست.

دو کبوتر در فاصله ای بدرازی دو شهر و دیداری در تقاطع آبی امید چشم بانتظاز پروازند. کسیکه پنجره ها را می گشاید، پیام آور روشنائیست. کسیکه از امواج گذشت  رویینه تن عشق است.ابراهیم نیستم و سیاوش هم نه که اسطوره ای تازه را بنگارم . من خود آتشم که از شفشان مهرتاآتشفشان مهرتان عبور کرده ام. گرمای واژه های آتشین مرا دریاب. پیچیدن صدا های مبهم در هوایتان ، هوای دلم  را معطر کرده است.دیدن جرقه ای بر کاغذ سپید روز که مهربانی را دیگر گونه تکرار می کند. کتاب " هزار و یک شب " را که مرور می کنم . هزار فریاد و غم ملتم در دلم تکرار می شود.

گلی که به قول نیما بجان کشته ام ، در جاده های خالی نبودن ، پشت ابر های نا پیدایی آرمیده است. می نویسم یاد داشتی که غمنامه ی هستی را به بهاری سبز بدل نماید. باد قاصد بسراغم می آِید.وقتی کتابی ورق می خورد انتظار دیدن مناظر و حرف های تازه ای را داری. وای به آن  روز که بخواهی کتاب بی نظیری را ببندی وپیوند خود را با اندیشه و دانایی قطع کنی.

با خود تکرار می کنم:

 

    نبودی زلف غم را شانه کردم

قرارم سوخت شب را خانه کردم

هزار و یک شبم بی تو سر آمد

نهال اشک را گلخانه کردم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 آبی عکس و ترانه

 

آبی عکس و ترانه

 

ایرج عبادی

 

کسی میان قامت  آیینه

نیامده ، آمد آبی

با دو تکه آسمان در تن

رها در ساتنی از عریان

می رقصد

پیچ پرواز دوعکس

درهم و باهم

تا دویدن دریا

از نردبان جنون بالا می رود

حسی کوتاه و بلند

می چرخد بدور دیوار مجنون

در تراکم

خفته ی فریاد لیلی

که میرسد به شب و نمی رسد

به گوش ارتفاع گل

می نشینم

روی سکوت آرمیده ی نیمکت ماه

دو نگاه در تنگ شراب

راه میرود

کش می دهد عکاس زمان

تصویر دستهایی را به نوازش

تا بیاید

که بیاید

به خانه ی شطرنجی خورشید

یا که شید" میترای " دلنواز

که صدای بامداد را میریزد در هوا

بدنبال پرنده ای از جنس باران

هر چه میکشی

با آبرنگ غزل ناز و عکس ترانه

آفتابی می شوم سبز

افتاده در نهاد آبی

گرمای مرمری تاج محل

در انحنای تنی می خواندم

که رفتن و نرفتن نتوانم

با موج موهایی

ریخته بر شانه ی نزدیک لبخند لب لب هایت

که تبار سرد ، دلسردیم را از سرما می شوید.

12/5/88

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 هه ڵپه ر کێ قه له م
 

 

هه ڵپه ر کێ قه له م

 

ئیره ج عیبا د ی

 

شه و چوارده و

مانگ چوارده و

نووسینی تۆ چوارده و

هه ور  و من و ئه وینیش چوارده

یه که م پیاڵه له ده ستی سروه دا

پیاسه ده کا

درێژه دینێ تا ده ستی تۆ و ده ستی من

کات دوای کات

یه که م

دوو هه م

سیێم

و......

ره قه مه کان له خوڵیای هات و چوو دان

کامپیو ته ر ی کاته کان

ژماره ی ئه ستم لێ کراوی

مێژو ده ژمێرن

زایڵه ی پاشه  کیشه ی  شه وارێ خه م

له سه ر دۆرۆشمی

" نه مان بۆ دیکتاتۆر "

گێجی سه رۆکی شاره کان ده پێوێ

پێت خۆشه سه یری فرێنی سێیاره کان که ێ

چرا ، چرا

مانگ و چرا

ئه ستیره و چرا

چاو و چرا

چاوه چاوی چاوه کان

هه ڵپه رکێ قه له می نه وه ستان

هانی لێ سه نددوم

زه نگی شار و ده نگی هاوار و

ره نگی پر له قیژ ه ی شه وه  زنگ

زه نگی مۆ بایل و پر سێیاره کانی

 من و تۆ  و جاده

که سێک له وه ڵامی هه نبانه  ی و شه کان

له باخی هه ستی مه له کانا

ده سورێته وه

که شاعیرێک

بۆ داهاتووی  ره شه با ده ینووسی !

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه هفدهم مرداد 1388  |
  دل نوشته های تنهایی

 

 دل نوشته های تنهایی

 

باز خوانی  یادها

ایرج عبادی                              ( 5 )

 برای دوست که همچنان می خواندم....

  نشستن ، دویدن ، راه رفتن ،حرف زدن و در کوچه های خاطره گشتن

سیاوش کسرایی را برای من تکرار می کند:

 

آری ، آری

زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست

اگر بیفروزیش رقص شعله اش

در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست "

براستی آینده درپیچ کدام جاده پنهان شده است؟ دلم گاهی شور سرودن را از دست می دهد. و سکوت خود شعری می شود. طرحی تازه برای روزهای نیامده می ریزی. با محبوبی خیالی حرف می زنی. کسی به حرف هایت اعتنایی نمی کند و جنجال و سو ظن اطرافیان آرامشت را به دوزخی مبدل می کند. یاد حرفی از ادمون بورکه می .....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه هشتم مرداد 1388  |
 سیار ه ی پر آفتاب

 

 

سیار ه ی پر آفتاب

 

ایرج عبادی

 

          برای مادرم بخاطر تمامی مهربانی هایش

          و تمامی مادران داغدار و رنج کشیده ی کشورم

 

پرند صبح بر بالهای سپیدش

سیال در  روخانه ی عاطفه ای روشن

دل نگران تولد لادن در باغچه

لالایی خوان گهواره جنبان من!

کبوتری که راز اشک را

به یلدای اندوه نگفت

تا سرخی شقاوت دل به آبی ها بسپارد

بگاه ولادتت

آیینه

غزل غزل های عشق را سرود

تا آزادی از رود خانه ی  واژگان زمین وطن

جدا نشود

چلچراغی در قصیده بودن

که ذهن سیاهواره ی یاس را

بذر نور می زد.

فریاد های یاغیمان کم نیاورده اند

مادر

 سحر تبرک خود را از تو

به عاریت گرفت

که دریا

زمزمه ی روشنایی مواج  آب را !

که غمت

باندازه ی تمامی ابر های جهان...

مادر

در کدام سیاره ی پر آفتاب غسل کرده ای

که ستاره ی بخت کودکی

چشم انتظار طلوع تست ؟

شهریور 76

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388  |
 کاته کانی له ده س چوو

 

کاته کانی له ده س چوو

 

ئیره ج عیبادی

 

کات من و

کات تۆ و

ئه ژماری کاته کانی به فێرو چوو

چاره نووس ئیمه ده نووسی

شه رت تاوانی  شیعرو

گۆرانی  تامه زرویی  نه بوو

راسته وایه !

تۆ هه موو چیرۆک و

من هه موو هونراوه

باقه باقه گیانی ئێنسان

له چه مکی خه فه تو په ژاره  ی

ده س به سه ر کراوه دا

تۆ به شوێن وتاری من و

من به شوێن رێگاێکی نۆێ

تا تۆ دوو پات کاته وه!

ئه گه ر هه ستت به گۆرانی ده گه رێ

من و تۆ و ئه وینێکی تازه

و یان

من له برواکاندا بیر ناکێته وه

راوه سته!

که تۆ وا بێت

ئاراسته ی کۆسپ و خه فه ته ویه خسیریت

ئاماژه به ژماردن و

ژه م و ژه نگاوی ژانی زیندانم کرد

ئه گه ر منت پێ خوشه

له جێ ژوانی ئازدی دا چاوه روانتم !

هه ێنی  19 / 4/88

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 شعری از یفتوشنگو شاعر روسی

 

شعری از یفتوشنگو شاعر روسی

 

ترجمه از انگلیسی : ایرج عبادی

 

روس ها آیا طالب جنگند؟

 

بپرس از سر زمینمان دیگر بار

رو سها آیا طالب جنگند؟

پرواز سکوتی

در ارتفاع درختان غان

سکوتی

در زیر درختانی

که آرامگاه سر بازان جوان است

جایی که پسران به جای پدارنشان سخن می گویند

با آموخته هایت

بپرس

روس ها آیا طالب جنگند؟

شهادت بی شمار سر بازان در جهان

آنان فقط وطن خواستنی خود را نمی خواستند

جنگیدند تا جهان شب بیارامد

و هراسناک خوابش آشفته نگردد

و شیون سر ندهد

 خواب شبانه ی نیویورک و پاریس

در آرامش برگ درختان و چراغها

با رویایی آرامش بخش

بپرس

روس ها آیا طالب جنگند؟

جنگیدن را می دانیم

اما تکرارش........ را نه !

سربازان زیادی در جهان

به زمین در غلطیدند

در  وطنشان میدان های جنگ

از کسانی که به سربازان زندگی می بخشند

مادرم

همسرم

بپرس

روس ها آیا طالب جنگند؟

بعد هرگز سئوال خود را تکرار نخواهی کرد!

 

یاد آوری : این شعر را چند سال قبل ترجمه کردم اما با توجه به موزیگری های

دولت روسیه در این روزها آنرا برای خوانندگان خوبم درج کردم.

 شاید روس ها هم آنرا بخوانند و از  اعمال امروزشان 

 در کشور ماخجالت بکشند.

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه بیستم تیر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

 

دل نوشته های تنهایی

 

               ( 9 )

 

باز خوانی خاطره ها

 

ایرج عبادی

 

دلگیرم ، بغضم دارد می ترکد . خیلی ها  اکنون در میان ما نیستند. خیلی ها با نپذیرفتن ستم راهشان جدا شد. خیلی ها از دیار بیگناهان  در زندان اسیر شدند . خیلی ها بخاطر رهایی من و تو  قلمشان شکسته شد. خیلیها  شهید راه  تظاهرات  مردمی شده اند. با دست خالی در مقابل باتوم و اسلحه ایستادند.  کم نبودند. تاریخ جهان از این نازنینان بسیار نوشته است. فیلم هایش بایگانی ست. دلم می خواهد برایشان زیباترین شعر خود را بنویسیم. ولی اندوه مجال سرودنم را نمی دهد. ندایی صدایم می کند 1 تا ندای آزادی سر دهم. از سانسور رنجیده ام. از باتوم از نا دیده گرفتن شدنم بعنوان یک انسان در این سر زمین. از اینکه سا لها بدنبال آزادی و حکومتی مردمی دویده ام  و رنج بسیار دیده ام نگران نیستم. می دانم که طلوع خورشید روشنایی نزدیک است. من و تو یک جا باید ما بشویم. که دارد می شویم. شدن فلسفه ی هستی بودن ماست. چگو نه بودن  سر مشق راه انسان های والا بوده است.

سواره ایلخانی زاده شاعر خوب کرد در شعر عقابش می نویسد:

 

چگون زیستن شرط ارزش های آدمیست

نه

طول عمر ........

 عکس ها و فیلم ها و خاطر ات آدمی گواه رنج های نا گفته ی بشریت ستم دیده است. تفنگ و ارتش و  زوبین و تبر زین و قمه و سپر  و زنجیر نا مردمان نا توانسته ست اندکی از مبارزه انسانها علیه ستم و ظلم حاکمان وقت بکاهد.

ابن رود خانه پراز ماهیان نا آرام ، تا دریا امتداد دارد.در شعری نوشته بودم:

 

فریاد

فریاد

چه امتداد شگرفی .....

اکنون دل نوشته هایم رنگ سرخ دل درد مندان کشورم را گرفته است. من کنار شما ایستاده ام. یکی شدن یک ضرورت تاریخی ست. نوشتن گاهی ساده نیست. سیادت سانسور مجال رها شدنت را کم می کند . مجال خلاقیت های انسانی را می گیرد. ولی باز ما بدنبال راههایی می گردیم تا از تلاش و یارستن نیفتیم. این خاصیت بلوغ فکری انسانهاست.

کار هایت قبل از چاپ سانسور می شود. برای چاپ آثارت باید تن به حذف پاره های تنت بدهی تا بخشی از فریاد هایت را دیگران نیز بشنوند. انقلاب الکترونیکی روی داه است اما هنوز در این سر زمین برای اطلاع رسانی نا رسایی و کنترل وجود دارد. از خود گذشتگی های مردم از دیوار بستن سایت ها و وبلاگ های اینترنتی هم عبور کرده است.توقف معنایش را از دست داده است قرن 21 قرن اینترنت و کامپیوتر و انقلاب روزنامه های مجازیست. هیچ قدرت دیکتاتوری در جهان یارای بستن عقاید مردمش را ندارد. اطلاع رسانی در سطح گسترده ی جهانی پخش می شود. و پارازیت های ضد ماهواره ای آنتی پارازیت خود را خواهد ساخت. تز آنتی تز خود را سامان می دهد. تا سنتز آزادی از لاک خویش سر برون آوردو جهان شمول شود.بفکر جاده ای هستم تا من را زودتر به تو برساند. توچی؟  آیا توهم بفکر آن جاده ی سبز هستی؟

 

 

1-   این مطالب خیلی پیشتر از مرگ ندا آقا سلطان جنگاور بیگناه و  شجاع عرصه تظاهرات انتخابات 88 بدست ناباوران  آزادی کش نوشته شده است. او را  در خیابان امیر آباد تهران نا جوانمردانه کشتند و اکنون سمبل مبارزه تمامی زنان برای دسترسی به حقوق برابر با مردان  و انسان های ستم کشیده ی کشور  سر بلند ماست. !

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه هجدهم تیر 1388  |
 تو ندای قرن ما هستی

 برای ندا آقا سلطان که نامش ماندنی ست

تو ندای قرن ما هستی

 

ایرج عبادی

 

ندا

که ندا می دهد  غرور زنده ی  مرا و ترا

 دست مهربان و  چشم عاشق و جویباری  صمیمی

باخیمه ی  فلسفه و تندیس مویسقی

می گفت رها  : تکرار کن  آبشار آزادی را.....

این چهره ی نشسته در  گلخانه های زمین

افتاده در سطوح بی انتهای خیابان

شتک زده در حیرانی تفنگ یک نا مرد

یعنی مرگ آنچه که می خواست نیست!

نه ، نه

اکنون این صدای ماندنی

ندایی دیگر در راه

که معنای زنده بودن شدن را تکرار می کند

تاریخ می گفت که می دانم :

مرگ هر هنر عشق

پایان آزادی  نوشتن انسان نیست

آسوده نخواهی بود صیقلی  جور !!

 ،  بیا جام زهر که یکی دو تا نیست

تا زنده ایم

این مشت های ارغوانی تازه گره خورده

این فریاد های بی بدیل خواب خونت را می پریشد. !

ترا روشن نوشتم که بدانی رنج ما کم نیست!

 ریزش برگ های گندیده ی  دستار سیاه کار نزدیک تر  !

 تیر ۸۸

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در شنبه سیزدهم تیر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

( 6)

ایرج عبادی

 

باز خوانی  یادها

 

برای تو که هچنان می خوانیم......

 

من و چشمان توو آیینه

تو و چشمان من و آیینه

لب دریاچه ی یاد

مرغک آبی من

مرغک آبی تو

بر درخت میعاد.

کسیکه خانه اش را فروخت  عدد چهار را دوست داشت.ماندن  و در کوچه های خاطره گشتن ،  چه واژه ی نا تمامیست بودن. چه تفاوت عظیمی بین دو واژه همگون یافت می شودو دو واژه یعنی بودن یا نبودن. فاصله ی گیج ثانیه ها ، ترا به رود انتظار ی تلخ می خواند.. با سلامی و بدرودی خانه ی سیدخندان تهران را ترک می کنم. دلم گرفته است. خاطرات دوره ی جوانی را رها کردن ، با آنهمه رویا ، بازی های سر نوشت کم نیست. می آیی ، عادت می کنی . دل می بندی و بعد وا نهادن و رفتن.با آنهمه کول بار خاطرات.اکنون بخشی از دلم در تهران ، کرج وسنندج  رها


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

باز خوانی یادها

ایرج عبادی              ( 4)

 

دیشب جهان تاریک بود ،  دل منهم . ستارگان و مهتاب چادر زخیمی را بسر کشیده بودند . و چونان زنان متعصب طالبانی یا القاعده روبند هایشان نقابگونه بر صورت آویزان. وقتی زیبایی ها سیاه می شود. دل منهم به عزاداری لحظه ها می نشیند. می خواستم شعری را در گوش نا شنوای بدی ها زمزمه کنم.و خودکار آبیت را بمن بخشیدی تا برایت بنویسم. ستاره یادتت تا صبحدم همسفرم بود خودکار در دستانم آرام نداشت. خودکارت در احساسی کاری  همراهیم می کرد. می دانستم که شعرهایم را دوست داشتی و با خود زمزمه می کردی. میدانستی که سالهاست دارم می نویسم و این قصه تمامی ندارد. هیچکس نمی توانست در مقابل این شور و سر مستی تاب بیاورد. می خواستم چراغ فردا را روشن نگهداری تا حقیقت هستی نبض واژه های ما آشکارتر شود.

می آیم سیگار  غم های دود نشده ام را روشن می کنم. سر زمینی سبز را نشانم می دهی تا آنرا ترسیم کنم! بوی دریا مستم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه پنجم تیر 1388  |
 په نجه ت بێ ده نگ

 

 

 

په نجه ت بێ ده نگ

 

 

 

ئیره ج عیبادی

 

ئه و هه موو رێگا که م نه بوو

جاده تا تۆ

تۆ تا ئه و په ره ی خۆ شه ویستی

من تا تۆ

تا گه یشتن به لوتکه ی بروا

با

ده مسورێنێته وه

له نێو خوله کانی یاد دا

گه ر ده نه کان

ئارام ئارام

تا قوژ بنی دۆلی ئاسۆ

بانگی که له شێر ده که ن

به یانی

ئالۆز و پڕ له دڵه خۆر پێیه

زیندانی وشه کانم

زۆر دڵتنگن

سه فه رێکی بێ بن

به دووای کۆچی سه ر به ستی ده فرێ

باڵ باڵی

هه نگوێن و خه یاڵ و په ره سیلکه یه

کورت ، کورت

ده خوێنن

که م نه بوو ، نا

تۆ و ئاواز و ئامرازی بێ تۆیی

من و شه رابی فرین و هه ناسه

په نجه ت بێ ده نگ و

ده ستم هاوار و شمشاڵی کاته کان

ئێستا ئاگادار نێت

سمفۆ نیای ئه وین و رزگاری

ده ستی پێ کردووه !

25 /3/88   تاران

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در پنجشنبه چهارم تیر 1388  |
 چرا؟

 

دیکتاتورها یک شبه فرو می ریزند

 

سر شب ، سر قتل و تاراج داشت

سحرگه ، نه تن سر ، نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفری

نه نادر به جا ماند و نه نادری

بنازم من این چرخ پیروز را

پریروز و دیروز و امروز را

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه یکم تیر 1388  |
 زنده باد مردم
 

 

زنده باد مردم

 

                 زنده باد ایران

 

 

ایرج عبادی

 

 

 

فریاد

 

فریاد

       چه امتداد شگرفی

 

غرور سبز خیابان

 

نگاهی سرخ بر درفش دورغ

 

خورشید سپید شوق رویارو

 

در دل هایی از شیر و کاوه

 

از مخمل انقلاب

 

تا حریر آزادی

 

صف در صف

رودخانه های پیچ در پیچ

 

 مردم

 

شادی ، شادی

 

چراغ ، چراغُ، چلچراغ چراغها

 

رقص هزاران دست

 

انتخاب بهانه ای برای  تکرار یارستان

 

دیوار کوتاه

 

زلزله ، زلزله ای در  عبور راه

 

کاخها در بن بست ترس!

 

شیون نا خواسته ی مشت

 

هیاهوی فریب

 

محو در کوچه های شکسته ی سکوت

 

بوق ، بوق ، هیجان بوق

 

سمفونی بزرگ قلب ها

 

آواز رهای دوستی

 

گل بانگ تغییر

 

تغییر

 

شعر تازه ی حماسه ی ما

 

ما

 

واژه ی زیبای توفانی آرام

 

در ترافیک شاخه های گل

 

هو کردن پوشال با توم

 

در گلو گاه مانیتور و آیینه ی جم

 

زنجیری از احساس

 

ریخته در میانه جاده

 

تابو نیمه واژگون !

 

 

می شنوی :

 

زنده باد مردم

 

زنده باد ایران !!

 

 

20 خرداد 88 - تهران

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه بیست و دوم خرداد 1388  |
 خانه ی تابستانی

 

خانه ی تابستانی

 

ایرج عبادی

 

 

با بال پرستو

 

در حیاط خانه اش ، ایستادن را نمی داند

 

و بدنبال کودکان عاتفه می دود

 

فریاد بدنبال کوهها سکوت

 

شنیدنیست

 

خاموشی این " طنین "

 

نفس های آب را می شمارد

 

و من

 

جنگل های پیچ را تا مار پیچ نیلوفر

 

کوتاه

 

آبشار لحظه

 

دل مرا پایین نمی اندازد

 

که سنگ  سنگ

 

مروارید غلطا ن عشق ، نه

 

که نگاهم

 

همچنان

 

از فرود دور می شود

 

تا در طلوع رخت مات بماند

 

جواهری قدیمی

 

که جوهرش  از ازدحام باران و

 

ناز دریا به هم آمده است

 

اینهمه درخت بالا بلند

 

ریخته در هر کجای جاده

 

واژه های شعری شده اند

 

تا سبزت کنند

 

از سایه به آفتاب خزیده ام

 

و هنوز نمی دانی

 

که تابستان

 

در دستان تو خانه کرده است.

 

جواهر ده رامسر  -  15/3/88

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه هجدهم خرداد 1388  |
  دایره ای جادویی
 

 

             دایره ای جادویی

 

 

                     ایرج عبادی

 

                

                  خواستنت سبز

                                                                                   

                  سبزینه ی چشمان ترا

                  

                  تا سرشاری چشمه ی

                  

                  بهاران می برد

                  

                  آمدنی ست ، رها در باران

                  

                  که قامت زمان را دشتی پر

                  

                  گل می کشد

                  

                  این حادثه

                  

                  دوستی را به آرزوی رنگین کمان می کشاند

                  

                  خشت ، خشت خانه ی احساسم

                  

                  می شود با تو هموار شود

                  

                  که ماندنت

                  

                  گلدانی از شعر و تصویر وبی تابی  ستاره

                  

                  که آغوشت

                  

                  غزل روشنترین ترانه های یاغی من!

                  

                  حطی کشیدم

                  

                  زیز واژه عشق

                  

                  دیدم

                  

                  دوخط – هلالی از مهتاب

                  

                  دایره ای ست جادویی

                  

                  بی انتهای گریز

                  

                  از هر جا بیاییم

                  

                  در آغاز و پایان بهم می رسیم .

                  

                  

                  

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 دل نوشته های تنهایی

 

دل نوشته های تنهایی

 

                   ( 7)

 

 باز خوانی یادها

 

ایرج عبادی

 

چه کسی می داند که ستاره در شبهایی برنگ چشمانی آشنا

 چگونه شنا می کند؟ تا دلت از عشق می طپد ، احساس می کنی که زنده ای. می خواهی بنویسی ، حرفت هایت کم نیست. نیاز داری قدمی به جلو بر داری. بدی را ویران می خواهی و نهال های سر سبز خوبی را بارور. یاد داشتهایم دارد به فریاد تبدیل می شود. اولین آنرا که می نویسم  می بینم دومی هم  آغاز شده است. بعد می بینی طرح قصه ای را ریخته ای. قصه ای تازه که با سر نوشت خود ساخته ات گره می خورد. اسمش را بعدا پیدا می کنی.

بدنبال گمشده ات از کوچه های شهر......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سردبیر در جمعه هشتم خرداد 1388  |
 مینی مالیسم

 

مینی مالیسم

 

       همین   نزدیکیها

 

                   ایرج عبادی

 

  مرد ازجا بر خواست . آرام نداشت. بیقرار اینسو و آنسوی

 جاده ها را می پیمود. مانند دیروز دلش هوای عشق کرده بود.

زن گفت : کسی آمده است تا از قله های تنهایی من بالا برود!

مرد گفت : پرواز من با بالهای تو

               پرواز تو با بالهای من

شهر ممنوع آنها را باهم نمی خواست. از نیمه راه قله که پایین آمدند.

دو رخ سباه و سفید از صحنه ی شطرنج جدا شدند تا کلمه ی عبور ممنوع

را از چهر ه ی قصه شان پاک کنند.  سه روز هوای عشق ، همراه موج و

 پرواز مرغ های دریایی قلب آنها را  بیشتر بهم پیوند داد.

قبل از اوج دوباره زن گفت : منتظر باش زنگ می زنم !

شماره ها از دفتر پر کشیده بودند و آدرس هم گم شده بود.

زن به شهر دیگری کوچید و مرد آنرا به فال نبک گرفت.

مرد مرتبا" باطری موبایلش را شارژ می کرد و چشم انتطار دیدار یار بود.

تا راه صعود از قله را دو باره آغاز کنند.

مرد بعد از 2 سال به نزدیک شهر کوچکی در چند کیلومتری شهر بزرگ زن رسید.

 و آنجا موقت اقامت کرد. بوی نفس معطر دیدار و هوای  نسیم بارانی رهایش نمی کرد.

هوای عشق داشت. ادامه ی قصه ی حرکت و تعییر صدایشان می زد.

 

|+| نوشته شده توسط سردبیر در سه شنبه پنجم خرداد 1388  |
 
 
بالا
<